پس ازآفرینش آدم خدابه اوگفت:نازنین آدم باتورازی دارم!زیرچ
پس ازآفرینش آدم خدابه اوگفت:نازنین آدم باتورازی دارم!زیرچشمی بخدامینگریست! محولبخندغم آلودخدا..دردلش انگارگریست نازنین آدم(قطره ی اشک زچشمان خداچکید)
یادمن باش که بس تنهام!بغض آدم ترکید..گونه هایش لرزید!!
بخداگفت:من به اندازه گلهای بهشت..نه..به اندازه عرش..نه.. من به اندازه تنهاییت،ای هستی من دوستدارت هستم!آدم..کوله اش برداشت،خسته وسخت قدم برمیداشت..
راهی ظلمت پرشورزمین،نجواخدابازشنید:
نازنین آدم!..نه به اندازه تنهایی من..نه به اندازه عرش..نه به اندازه گلهابهشت..که به اندازه دانه گندم یادم باش!!
یادمن باش که بس تنهام!بغض آدم ترکید..گونه هایش لرزید!!
بخداگفت:من به اندازه گلهای بهشت..نه..به اندازه عرش..نه.. من به اندازه تنهاییت،ای هستی من دوستدارت هستم!آدم..کوله اش برداشت،خسته وسخت قدم برمیداشت..
راهی ظلمت پرشورزمین،نجواخدابازشنید:
نازنین آدم!..نه به اندازه تنهایی من..نه به اندازه عرش..نه به اندازه گلهابهشت..که به اندازه دانه گندم یادم باش!!
- ۴۴۳
- ۲۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط