خانواده ی من (از زبان چیوری)
خانواده ی من (از زبان چیوری)
پارت شش
ــــــــــــــــــــ شش سال بعد ـــــــــــــــــــ
«بوم»
«شاپالاق»
«کوف»
اکاری:«شیاطین خیلی زیادن
تنفس افتاب فرم نه خورشید درخشان»
هممون خسته بودیم از موقعی که وارد جنگل شدیم داریم میجنگیم من فکری به سرم زد
«سایورا دست اکارو و اکاری رو بگیر رو بیا دنبالم»
سایورا:«چی خل شدی این یه نوع فرار هست.»
من فقط کله تکون دادم
رسیدیم به دره
اکاری:«دیگه راه فرار نداریم!»
من گفتم:«یه فرم هماهنگ دقیق و سریع که هم مال افتابه هم ماه»
اکارو:« فرم دهم عالیه»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس ماه فرم ده شکافتن قمر لرزان»
الان ما یعنی من سایورا اکاری و اکارو هماهنگ شدیم و میزدیم و هر شیطانی که رو مخ بود رو از دره پرت میکردیم
طلوع خورشید 🌄
اکاری:«وایح چقدر زیاد بودن یعنی همشون بخاطر مرگ رده برتر دوم اینجوری شدن؟»
سایورا:«شاید ولی اون ها انگار داشتن مارو برای یه چیزی اماده میکردن که خورشید طلوع کردو برنامشون بهم ریخت.»
اکارو دستشو گذاشت رو شونم و گفت:«ولی چیزی که عجیب بود چیوری بود بابا فقط یک بار اونو تو جنگل چرخوند ولی جنگلو بلد بود میدونست فاصلون تا دره کمه!»
ما الان کمی عاقل شده بودیم
سایورا بیست ساله
من نوزده
اکاری هجده
و اکارو هفده
برگشتیم سمت خونه بابا پیر شده بود و ما جوان و قدرت مند
بابا:« بالاخره..اومدین نگران شدم....چایی دم کردم چیوری برو بیار.»
اخه چرا من مگه سایورا الان بزرگ تر نیست! با احترام گفتم:«چشم بابا»
چایی رو اوردم
اکارو اومد چایی برداره که پاش گیر کرد به هائوری بابا دست بابا تعادلشو از دست داد و چای ریخت رو سر اکارو اکارو از سوختگی چای دستش ریخت رو دستم و سینی از تو دستم افتارو روی سر اکاری و قطراتی از چایی پاشید روی سایورا (تسوگیکونی تو تسوگیکونی شد)
همه سوختن اصلا کسی فکرشو نمی کرد ولی به مرور بهترین روز ما شد
ـــــــــــــــــ ادامه ای غمناک داردـــــــــــــــــــــ
پارت شش
ــــــــــــــــــــ شش سال بعد ـــــــــــــــــــ
«بوم»
«شاپالاق»
«کوف»
اکاری:«شیاطین خیلی زیادن
تنفس افتاب فرم نه خورشید درخشان»
هممون خسته بودیم از موقعی که وارد جنگل شدیم داریم میجنگیم من فکری به سرم زد
«سایورا دست اکارو و اکاری رو بگیر رو بیا دنبالم»
سایورا:«چی خل شدی این یه نوع فرار هست.»
من فقط کله تکون دادم
رسیدیم به دره
اکاری:«دیگه راه فرار نداریم!»
من گفتم:«یه فرم هماهنگ دقیق و سریع که هم مال افتابه هم ماه»
اکارو:« فرم دهم عالیه»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس افتاب فرم ده تابش نیزه مانند»
«تنفس ماه فرم ده شکافتن قمر لرزان»
الان ما یعنی من سایورا اکاری و اکارو هماهنگ شدیم و میزدیم و هر شیطانی که رو مخ بود رو از دره پرت میکردیم
طلوع خورشید 🌄
اکاری:«وایح چقدر زیاد بودن یعنی همشون بخاطر مرگ رده برتر دوم اینجوری شدن؟»
سایورا:«شاید ولی اون ها انگار داشتن مارو برای یه چیزی اماده میکردن که خورشید طلوع کردو برنامشون بهم ریخت.»
اکارو دستشو گذاشت رو شونم و گفت:«ولی چیزی که عجیب بود چیوری بود بابا فقط یک بار اونو تو جنگل چرخوند ولی جنگلو بلد بود میدونست فاصلون تا دره کمه!»
ما الان کمی عاقل شده بودیم
سایورا بیست ساله
من نوزده
اکاری هجده
و اکارو هفده
برگشتیم سمت خونه بابا پیر شده بود و ما جوان و قدرت مند
بابا:« بالاخره..اومدین نگران شدم....چایی دم کردم چیوری برو بیار.»
اخه چرا من مگه سایورا الان بزرگ تر نیست! با احترام گفتم:«چشم بابا»
چایی رو اوردم
اکارو اومد چایی برداره که پاش گیر کرد به هائوری بابا دست بابا تعادلشو از دست داد و چای ریخت رو سر اکارو اکارو از سوختگی چای دستش ریخت رو دستم و سینی از تو دستم افتارو روی سر اکاری و قطراتی از چایی پاشید روی سایورا (تسوگیکونی تو تسوگیکونی شد)
همه سوختن اصلا کسی فکرشو نمی کرد ولی به مرور بهترین روز ما شد
ـــــــــــــــــ ادامه ای غمناک داردـــــــــــــــــــــ
- ۱۲۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط