پارت

پارت ۱۵
رفتم پیششون و پدر همونجا گفت:عه دازای پسرم اومدی ؟
+بله پدر
روبه آقای تتچو کردم و خواستم بگم ولی چطوری؟؟؟؟؟نمیتونم بهش بگم بچتو نبر خونههه ای خدا چی بگمممممممم؟؟
گفتم:آقای تتچو پسرتون چند وقت اینجا میمونه
اینو که گفتم سکوت خیلی بدی شروع شد
ای خداااا چه غلطی بود من کردممممم؟؟؟؟؟؟
چرا دستوری گفتممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟چرا اینطوری گفتمممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟
ایخداااااااااااااااااااااااااااا
یکم که گذشت آقای تتچو گفت : ح حتما
معلومه بود که ترسیده و تو شوکه خب طبیعیه ولییییی گفتت ارههههههه هورااااااااااااااااااااااااا
+مرسی
بعد اینکه این و گفتم از اون محیط دور شدم و رفتم سراغ اتاق چویا ولی....
چرا نیست؟؟؟؟؟
کجاستت؟؟؟؟
از نزدیک ترین خدمه پرسیدم و گفت نمیدونه
یعنی کجاستتتتتت؟؟؟
بدو بدو رفتم و کل عمارت و گشتم
چرا نیستتتت؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه الکیه که نیست؟؟؟؟؟
رفتم تو حیاط و گشتم که...
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست
جای اصطبل بود و سر اسبی سفیده و تو دستاش نگه داشته بود و نازش میکرد
رفتم پیشش و بهش نگاه کردم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
-اههه نمیخوای چیزی بگی؟؟؟
خندم گرفت
+چرا چیزی بگم؟
-تابلوئع دیگه پنج ساعته بهم زل زدی بگووو
+هیچی فقط دارم به اسبه حسودی میکنم اینطوری نگاش می‌کنی و سرشو بغل می‌کنی
بهش که نگاه کردم سرخ شده بود دوباره خندم گرفت
-این اسب از تو بهتره عوضی
بعد این حرفش‌ محکم تر اسبرو بغل کرد
+باشه باشه ⁦=⁠_⁠=⁩
+بلدی سوار شی؟
خنده ای زد بهم و گفت:خلی؟؟معلومه که میتونم اسکل من خودم سوارکارم
+اوه پس...
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱۴منتظر دازای بودم که....ویو دازای)پشت میز تو اتاقم نشس...

روزتون مبارک دخترا🥳💖🍓

از زبان ا/تبرگشتم و رفتم... دیگه مهم نبود برام..رفتم پیشه بق...

ویو آت رفتم بیرون که یه ماشین خیلی خفن جلو درمون بود=خانم خو...

از زبان ا/تبازم داشت حرفایی میزد که اعصابم رو خورد میکردبرگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط