رمان نگاه***_***

رمان نگاه***_***

_ طلاق؟ نگاه میدونی زنی که طلاق میخواد اصن زن نیس؟؟؟ اونم با یه دلیل مسخره که به منم نمیگی.

نگاه با هق هق گفت:اصلا تو از کجا میدونی مسخرس؟

آرتا_ پس اگه مسخره نیس بگو. نکنه دلت آزادی میخواد؟ خانم احضاریه طلاق میفرسته در مطب برا من.

بعد هوار کشید: مگه یادت نیس چقد سختی کشیدیم تا بهم رسیدیم؟؟؟؟

نگاه: نه من دیگه تحمل ندارم دیگه نمیتونم.

گریه های نگاه دل آرتا را میسوزاند.......آرتا آرامتر گفت: یادت رفته تو مادر یه بچه ی سه ساله ای؟ اگه برا جلب توجه من اینکارو میکنی بهتره از یه راه دیگه اینکارو بکنی این راهش نیست.

نگاه لیوان ابی برداشت تا بتونه بغضش رو فرو بده و حرف بزنه: نه من طلاق میخوام.

_ خو لعنتی بگو چرا؟؟؟به خاطر من به خاطر زندگیمون به خاطر بچت...... با لج و جبازی فقط زندگیتو سیاه میکنی. من نباید دلیل درخواست طلاق زنمو بدونم؟

_نه آرتا نمیتونم واقعا نمیتونم.

کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: باشه...باشه طلاقت میدم. ولی بدون خودت خواستی.آیدین رو هم برمیدارمو میرم تو هم بمون تنها و با آزادیت کیف کن.

اینو گفت و از خونه خارج شد...........

نگاه از شدت گریه توان ایستادن رو هم نداشت. دوست داشت به یکی دردشو بگه...به هزار زور بلند شد و به مامانش زنگ زد :_بله

_الو سلام مامان.

_الو نگاه صدات چرا اینجوری شده عزیزم؟؟؟

دیگه نتونست جلوی گریه شو بگیره و زد زیر گریه: هیچی نپرس مامان فقط بیا خواهش میکنم بیا پیشم.

_ الان کجایی؟

_خونه

_باشه باشه الان میام.

***نگاه***

مامان_دختر مگه دیوونه شدی؟طلاق؟؟؟ هرکی ندونه من یکی که میدونم چه عشقی بین شماست.چیشد اون عشق و علاقه؟؟؟؟؟ ینی مشکل تو اونقدر بزرگه که نمیتونی باهاش کنار بیای؟

_ نه نه نه نمیتونم

_ یعنی آرتا هم نمیدونه؟

_نه.......

_ دختر دیوونه پس واسه چی طاق میخوای؟ شاید سوء تفاهم بوده یا مشکلتون با صحبت حل شه..

با گریه گفتم: نه نمیشه الانم دیگه خیلی دیر شده.

_ یعنی چی منظورت چیه؟

تمام حرفای آرتا رو براش گفتم و اخرشم گفتم: خب راستش مامان هفته ی قبل... (هق هقم اوج گرفت)دوروز قبل از سالگرد ازدواجمون بیرون بودم تصمیم گرفتم برم مطبش....رفتم مطب.... اخر ساعت کاریش بود. منشیش نبود.اروم رفتم تو...داشت داشت با یه دختر حرف میزد میخندید اونقدر مشغول بود که متوجه منم نشد.اومدم بیرون و از اون موقع تا حالا باهاش سرسنگینم.....

(با اینکه میدونستم مامان به آرتا میگه ولی مجبور شدم که بهش بگم و خودمو سبک کنم....مادر زنه دیگه)

_ واسه همین سالگرد ازدواجتونو بهم زدی؟

_اوهوم

_ نمیخوای بهش بگی شاید اشتباه شده

_ مامان بهت گفتم دیر شده بعدشم اگه واقعیت داشته باشه دیگه نمیخوام بیشتر از این بشکنم... بی سروصدا جدا بشیم بهتره.

_ خب بعدش چی؟ با آیدین چیکار میکنی؟ دلت خودت چی؟ چطور میتونی با اینا کنار بیای؟

_ نمیدونم نمیدونم. و گریه اجازه ی حرف زدن رو بهم نداد.....

مامان داشت میرفت که دستشو گرفتمو گفتم:مامان نگو به هیچ کس نگو.

_ نه نمیتونم باید این مشکل حل بشه.مطمئنم چیزی که تو فک میکنی نیس.

مامان رفتو من موندم و گریه...... اینقدر گریه کردم تا بیهوش شدم.

صبح با صدای آرتا بیدار شدم: نگاه...

بدون اینکه نگاهش کنم با بغض گفتم: بله.

_ وقتی باهات صحبت میکنم به من نگاه کن.

نگاهش کردم. یه غم خاصی تو چشاش بود و چشاشم دو کاسه خون.

آرتا: چرا دلیلتو بهم نگفتی؟ یعنی واقعا برای یه دلیل مسخره که اونم باید مادرت به من بگه می خوای طلاق بگیری؟ هه.. منو باش که میخواستم بهترین جشن سالگردو واست بگیرم و از اون خانم کمک بگیرم.اوووف

تو سه شنبه اومده بودی مطب؟؟؟

_ اوهوم

_ اگه دلیلت رو زودتر میگفتی کار به اینجا نمیکشید ولی دیگه دیر شده... با اینکارت نشون دادی که زندگیمون هیچ ارزشی نداره برات. من طلاقت میدم و آیدینو هم با خودم میبرمو میرم تو هم با تنهاییت حال کن.... اینکار فقط به ضررت بود.

همون لحظه قلب نگاه از دو جا شکست...........نداشتن آیدین و نبودن آرتا.

_ با بچم چیکار داری؟

_ نخیر خانوم از این به بعد آیدین فقط بچه ی منه و شایدم نفر بعدی که اومد.

آرتا بلند شد تا برای خودش و آیدین که خونه ی مادرش بود لباس برداره. نگاه هم مات و مبهوت به یه گوشه زل زده بود و بی صدا اشک میریخت...

وقتی آرتا برگشت گفت: بعدشم اون دختری که تو مطب دیدی مدیر برنامه های جشنی بود که شما بهمش زدین.

داشت میرفت که چشمش افتاد به نگاه. دلش لرزید میخواست برگرده ولی باید به نگاه نشون میداد که اشتباه کرده اما امیدوار بود کار به جاهای باریک نکشه.......



نگاه دیوونه شده بود... با صدای بلند گریه میکرد و هرچی که دم دستش بود رو مینداخت و میشکوند.....

لحظه آخرم دیگه نمیدونست چیکار کنه... یه تیکه شیشه و رو رگش کشید و دیگه نف
دیدگاه ها (۸)

پارت ۶

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

پارت۲

عشق بعدی

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐ویو آنیا منتظر بودم که دیدم کوک با پاس...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

خنده ی ممنوعه.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط