درخواستی..✮
درخواستی..✮
p⁴
بعد از معاینه، نامجون رو به بقیه گفت:
«تبش بالاست. باید داروی تببر، مایعات و احتمالاً آمپول داشته باشه.»
لارا با شنیدن کلمهی آخر خشکش زد.
«آمپول؟»
همه نگاهشان را به او دوختند.
لارا کمی عقب رفت.
«نه… نه، من آمپول نمیخوام…»
جیمین خیلی آرام گفت:
«لارا…»
لارا سریع گفت:
«میدونم قراره بگید درد نداره، ولی من میترسم.»
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«ترسیدن اشکالی نداره. ولی الان مهمتر از ترسه، خوب شدنه.»
جونگکوک با صدای آرام و مطمئن گفت:
«فقط چند ثانیه. بعدش تبش بهتر میشه.»
لارا با چشمهای درشت به آنها نگاه کرد.
«واقعاً لازمِ؟»
نامجون گفت:
«با این تب، بله. ولی تصمیم نهایی با خودته. ما زور نمیکنیم.»
لارا بغضش را قورت داد. چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
«…اگه شما کنارم باشید.»
جین فوراً گفت:
«همهمون کنارتم.»
یونگی اضافه کرد:
«و هیچکس تکونت نمیده.»
لارا با لرزش کوچکی سر تکان داد.
«باشه… ولی فقط سریع.»
نامجون لبخند آرامی زد.
«سریع و آروم.»
ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
p⁴
بعد از معاینه، نامجون رو به بقیه گفت:
«تبش بالاست. باید داروی تببر، مایعات و احتمالاً آمپول داشته باشه.»
لارا با شنیدن کلمهی آخر خشکش زد.
«آمپول؟»
همه نگاهشان را به او دوختند.
لارا کمی عقب رفت.
«نه… نه، من آمپول نمیخوام…»
جیمین خیلی آرام گفت:
«لارا…»
لارا سریع گفت:
«میدونم قراره بگید درد نداره، ولی من میترسم.»
تهیونگ نزدیکتر آمد.
«ترسیدن اشکالی نداره. ولی الان مهمتر از ترسه، خوب شدنه.»
جونگکوک با صدای آرام و مطمئن گفت:
«فقط چند ثانیه. بعدش تبش بهتر میشه.»
لارا با چشمهای درشت به آنها نگاه کرد.
«واقعاً لازمِ؟»
نامجون گفت:
«با این تب، بله. ولی تصمیم نهایی با خودته. ما زور نمیکنیم.»
لارا بغضش را قورت داد. چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
«…اگه شما کنارم باشید.»
جین فوراً گفت:
«همهمون کنارتم.»
یونگی اضافه کرد:
«و هیچکس تکونت نمیده.»
لارا با لرزش کوچکی سر تکان داد.
«باشه… ولی فقط سریع.»
نامجون لبخند آرامی زد.
«سریع و آروم.»
ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
- ۱۶۸
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)