راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۶
از آن روز به بعد، چیزی بین جونگ کوک و تهیونگ آرامآرام تغییر کرده بود.
هنوز هم وقتی کنار هم بودند، بحث میکردند. هنوز هم تهیونگ از اخلاق سرد جونگ کوک کلافه میشد و جونگ کوک از سوالهای زیاد او فرار میکرد.
اما دیگر مثل قبل نبود.
دیگر آن سکوت بینشان از بیگانگی نمیآمد.
بیشتر شبیه این بود که هر دو داشتند سعی میکردند همدیگر را بفهمند.
یک روز در کلاس، معلم از دانشآموزها خواست برای ارائه آماده شوند.
تهیونگ مشغول نوشتن مطالب بود که متوجه شد جونگ کوک برخلاف همیشه تمرکز ندارد.
چند بار اشتباه کرد و حتی یک بار هم برگهاش را کنار زد.
تهیونگ آرام پرسید:
«مشکلی پیش اومده؟»
جونگ کوک سریع جواب داد:
«نه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«تو همیشه همینو میگی.»
جونگ کوک اخم کرد.
«چیو؟»
«اینکه هیچ مشکلی نداری، حتی وقتی واضح معلومه داری.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
چون برای اولین بار کسی بدون ترس، واقعاً متوجه حالش شده بود.
بعد از کلاس، یکی از دانشآموزها دوباره شروع کرد به حرف زدن دربارهی جونگ کوک.
اینکه او فقط بلد است دیگران را بترساند.
اینکه هیچوقت تغییر نمیکند.
تهیونگ این بار ساکت نماند.
«شماها واقعاً فکر میکنید کسی رو فقط با چندتا شایعه میشناسید؟»
همه ساکت شدند.
جونگ کوک که از دور شاهد ماجرا بود، برای چند لحظه فقط به تهیونگ نگاه کرد.
او عادت داشت همه پشت سرش حرف بزنند.
اما هیچکس تا حالا نخواسته بود از او دفاع کند.
بعد از رفتن بقیه، جونگ کوک کنار تهیونگ آمد.
«لازم نبود دخالت کنی.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«من فقط چیزی که درست بود رو گفتم.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو همیشه همینقدر سرسختی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«تو هم همیشه همینقدر لجبازی؟»
برای چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
بعد، برخلاف انتظار، جونگ کوک آرام خندید.
یک خندهی کوتاه.
اما واقعی.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
چون برای اولین بار دید آن پسر سرد و ترسناک مدرسه...
میتواند مثل یک آدم معمولی لبخند بزند.
و شاید همین لحظه بود که چیزی کوچک بینشان شروع به تغییر کرد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۶
از آن روز به بعد، چیزی بین جونگ کوک و تهیونگ آرامآرام تغییر کرده بود.
هنوز هم وقتی کنار هم بودند، بحث میکردند. هنوز هم تهیونگ از اخلاق سرد جونگ کوک کلافه میشد و جونگ کوک از سوالهای زیاد او فرار میکرد.
اما دیگر مثل قبل نبود.
دیگر آن سکوت بینشان از بیگانگی نمیآمد.
بیشتر شبیه این بود که هر دو داشتند سعی میکردند همدیگر را بفهمند.
یک روز در کلاس، معلم از دانشآموزها خواست برای ارائه آماده شوند.
تهیونگ مشغول نوشتن مطالب بود که متوجه شد جونگ کوک برخلاف همیشه تمرکز ندارد.
چند بار اشتباه کرد و حتی یک بار هم برگهاش را کنار زد.
تهیونگ آرام پرسید:
«مشکلی پیش اومده؟»
جونگ کوک سریع جواب داد:
«نه.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«تو همیشه همینو میگی.»
جونگ کوک اخم کرد.
«چیو؟»
«اینکه هیچ مشکلی نداری، حتی وقتی واضح معلومه داری.»
جونگ کوک چیزی نگفت.
چون برای اولین بار کسی بدون ترس، واقعاً متوجه حالش شده بود.
بعد از کلاس، یکی از دانشآموزها دوباره شروع کرد به حرف زدن دربارهی جونگ کوک.
اینکه او فقط بلد است دیگران را بترساند.
اینکه هیچوقت تغییر نمیکند.
تهیونگ این بار ساکت نماند.
«شماها واقعاً فکر میکنید کسی رو فقط با چندتا شایعه میشناسید؟»
همه ساکت شدند.
جونگ کوک که از دور شاهد ماجرا بود، برای چند لحظه فقط به تهیونگ نگاه کرد.
او عادت داشت همه پشت سرش حرف بزنند.
اما هیچکس تا حالا نخواسته بود از او دفاع کند.
بعد از رفتن بقیه، جونگ کوک کنار تهیونگ آمد.
«لازم نبود دخالت کنی.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
«من فقط چیزی که درست بود رو گفتم.»
جونگ کوک نگاهش کرد.
«تو همیشه همینقدر سرسختی؟»
تهیونگ لبخند زد.
«تو هم همیشه همینقدر لجبازی؟»
برای چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
بعد، برخلاف انتظار، جونگ کوک آرام خندید.
یک خندهی کوتاه.
اما واقعی.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
چون برای اولین بار دید آن پسر سرد و ترسناک مدرسه...
میتواند مثل یک آدم معمولی لبخند بزند.
و شاید همین لحظه بود که چیزی کوچک بینشان شروع به تغییر کرد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱۳۴
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط