𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕
آخر هفته بالاخره رسید.
الین جلوی آینه ایستاده بود. پیراهن سفید سادهای پوشیده بود و شلوار مشکی به پا داشت. موهایش را باز گذاشته بود و فقط کمی رژ به لبهایش زده بود.
چند لحظه به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
صدای آیلین از پشت در آمد:
«آمادهای؟»
الین لبخند کوچکی زد.
«آره.»
در باز شد و آیلین سرش را داخل آورد.
«عالی شدی. بیا بریم.»
ماشین جلوی عمارت منتظرشان بود.
جونگکوک کنار راننده نشسته بود و آیلین و الین در صندلیهای عقب قرار گرفتند.
در طول مسیر، آیلین تقریباً تمام راه حرف میزد و الین با لبخند به حرفهایش گوش میداد. جونگکوک اما ساکت بود.
فقط گاهی از آینهی وسط نگاهی کوتاه به الین میانداخت.
الین یک بار متوجه نگاهش شد.
چشمهایشان برای لحظهای در آینه به هم افتاد.
جونگکوک خیلی سریع نگاهش را به جاده برگرداند.
الین چیزی نگفت، اما لبخند محوی روی لبش نشست.
---
نمایشگاه داخل یک گالری بزرگ برگزار میشد؛ جایی پر از آدم، تابلوهای رنگارنگ و بوی آرام رنگ و بوم.
همین که الین وارد شد، احساس کرد آرامتر شده.
رنگها، نقاشیها، نور ملایم و سکوت گالری...
این دقیقاً همان جایی بود که احساس میکرد به آن تعلق دارد.
آیلین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
«من یه دور میزنم. شما دوتا هم...»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«خودتون میدونید.»
و قبل از اینکه الین چیزی بگوید، دور شد.
الین و جونگکوک تنها ماندند.
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد الین شروع به قدم زدن کرد و جونگکوک هم در کنارش راه افتاد.
هر دو آرام از کنار تابلوها میگذشتند.
تا اینکه یک نقاشی توجه الین را جلب کرد.
یک منظرهی دریایی؛ آبی عمیق، موجهایی آرام و آسمانی که در دوردست با دریا یکی شده بود.
الین چند لحظه خیره ماند.
«قشنگه...»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«آره.»
الین به او نگاه کرد.
جونگکوک همچنان به تابلو خیره شده بود. نور گالری روی صورتش افتاده بود و چهرهی همیشه جدیاش را کمی آرامتر نشان میداد.
الین پرسید:
«شما نقاشی دوست دارید؟»
جونگکوک لحظهای فکر کرد.
«نمیدونم. تا حالا وقت نکردم بهش فکر کنم.»
الین لبخند زد.
«شاید باید یه بار وقتش رو پیدا کنید.»
جونگکوک نگاهش کرد.
نگاهی کوتاه، اما متفاوت.
بعد سرش را کمی تکان داد.
«شاید.»
---
در راه برگشت، این بار آیلین جلو نشست و الین و جونگکوک در صندلیهای عقب بودند.
الین سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
تا اینکه صدای جونگکوک سکوت را شکست.
«اون تابلویی که خوشت اومد...»
الین برگشت.
«بله؟»
جونگکوک نگاهش را از جاده نگرفت.
«میتونم بخرمش برات.»
الین با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«گفتی قشنگه.»
مکث کوتاهی کرد.
«میتونم بخرمش.»
الین کمی دستپاچه شد.
«لازم نیست. من فقط گفتم قشنگه...»
جونگکوک این بار به او نگاه کرد.
«میدونم لازم نیست.»
صدایش آرام بود.
«ولی میخوام.»
الین چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند کوچکی زد.
«باشه... ممنونم.»
جونگکوک سرش را تکان داد و دوباره به جلو نگاه کرد.
اما الین قسم میخورد گوشهی لبش برای لحظهای خیلی کوتاه بالا رفته بود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕
آخر هفته بالاخره رسید.
الین جلوی آینه ایستاده بود. پیراهن سفید سادهای پوشیده بود و شلوار مشکی به پا داشت. موهایش را باز گذاشته بود و فقط کمی رژ به لبهایش زده بود.
چند لحظه به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
صدای آیلین از پشت در آمد:
«آمادهای؟»
الین لبخند کوچکی زد.
«آره.»
در باز شد و آیلین سرش را داخل آورد.
«عالی شدی. بیا بریم.»
ماشین جلوی عمارت منتظرشان بود.
جونگکوک کنار راننده نشسته بود و آیلین و الین در صندلیهای عقب قرار گرفتند.
در طول مسیر، آیلین تقریباً تمام راه حرف میزد و الین با لبخند به حرفهایش گوش میداد. جونگکوک اما ساکت بود.
فقط گاهی از آینهی وسط نگاهی کوتاه به الین میانداخت.
الین یک بار متوجه نگاهش شد.
چشمهایشان برای لحظهای در آینه به هم افتاد.
جونگکوک خیلی سریع نگاهش را به جاده برگرداند.
الین چیزی نگفت، اما لبخند محوی روی لبش نشست.
---
نمایشگاه داخل یک گالری بزرگ برگزار میشد؛ جایی پر از آدم، تابلوهای رنگارنگ و بوی آرام رنگ و بوم.
همین که الین وارد شد، احساس کرد آرامتر شده.
رنگها، نقاشیها، نور ملایم و سکوت گالری...
این دقیقاً همان جایی بود که احساس میکرد به آن تعلق دارد.
آیلین نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
«من یه دور میزنم. شما دوتا هم...»
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«خودتون میدونید.»
و قبل از اینکه الین چیزی بگوید، دور شد.
الین و جونگکوک تنها ماندند.
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
بعد الین شروع به قدم زدن کرد و جونگکوک هم در کنارش راه افتاد.
هر دو آرام از کنار تابلوها میگذشتند.
تا اینکه یک نقاشی توجه الین را جلب کرد.
یک منظرهی دریایی؛ آبی عمیق، موجهایی آرام و آسمانی که در دوردست با دریا یکی شده بود.
الین چند لحظه خیره ماند.
«قشنگه...»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«آره.»
الین به او نگاه کرد.
جونگکوک همچنان به تابلو خیره شده بود. نور گالری روی صورتش افتاده بود و چهرهی همیشه جدیاش را کمی آرامتر نشان میداد.
الین پرسید:
«شما نقاشی دوست دارید؟»
جونگکوک لحظهای فکر کرد.
«نمیدونم. تا حالا وقت نکردم بهش فکر کنم.»
الین لبخند زد.
«شاید باید یه بار وقتش رو پیدا کنید.»
جونگکوک نگاهش کرد.
نگاهی کوتاه، اما متفاوت.
بعد سرش را کمی تکان داد.
«شاید.»
---
در راه برگشت، این بار آیلین جلو نشست و الین و جونگکوک در صندلیهای عقب بودند.
الین سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد.
چند دقیقه در سکوت گذشت.
تا اینکه صدای جونگکوک سکوت را شکست.
«اون تابلویی که خوشت اومد...»
الین برگشت.
«بله؟»
جونگکوک نگاهش را از جاده نگرفت.
«میتونم بخرمش برات.»
الین با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«گفتی قشنگه.»
مکث کوتاهی کرد.
«میتونم بخرمش.»
الین کمی دستپاچه شد.
«لازم نیست. من فقط گفتم قشنگه...»
جونگکوک این بار به او نگاه کرد.
«میدونم لازم نیست.»
صدایش آرام بود.
«ولی میخوام.»
الین چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند کوچکی زد.
«باشه... ممنونم.»
جونگکوک سرش را تکان داد و دوباره به جلو نگاه کرد.
اما الین قسم میخورد گوشهی لبش برای لحظهای خیلی کوتاه بالا رفته بود.
- ۲.۲k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط