Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۵۹
ایزابلا جواب نداد و ولادیمر به سمت در رفت و از اتاق خارج شد
شاید چون اسم مارکو امد عصبی یا ناراحت شد یا اید برگشت سر کاراش... معلوم نبود چون ولادیمر هیچ وقت احساساتش رو نشون نمیده
ایزابلا با تردید به مجسمه بیرون نگاه کرد بعد به در
اون رفت سمت میز آرایش تا موهاش رو مرطب کنه که دید یکی از کشو ها بازه خواست کشو رو ببنده که یه چیزی نظرش جلب کرد
هون پوشه قرز روش اخطار نوشته بود، دقیقا همونی که تو دفتر ولادیمر دیده بود، قبل از اینکه مارکو بیاد و بخواد فراریش بده و کشته شد...
ایزابلا چند لحظه به پوشه قرمز خیره شد....
همون پوشه بود همون خط قرمز روی جلد....و همون هشدار....
دستش را به سمتش برد بعد مکث کرد و یهو صدای ولادیمر توی گوشش پیچید«فضول نباش!»
اما انگار چیزی توی وجودش میگفت این پوشه را باز کند!
دستش را روی جلد گذاشت که یهو در باز شد،
ایزابلا نفسش حبس شد و دستش را عقب کشید....آنا بود....
آنا«داری چیکار میکنی؟»
ایزابلا«هیچی... فقط داشتم... موهامو مرتب میکردم!»
آنا نگاهش به کشوی باز افتاد....به پوشه قرمز. نگاهش عوض شد.. یه جورایی تاریک یا شاید نگران شد..
آنا سریع امد سمت ایزابلا و پوشه رو از دست ایزابلا گرفت و گفت«این دست تو چیکار میکنه؟ بابا گفته نباید دست کسی بیوفته یا نگاهش کنه، اگه کسی محتوای این پوشه رو ببینه بابام اونو میکشه.... »
ایزابلا با گیجی و تعجب «چرا؟... »
آنا«نمیدونم.... »
ایزابلا«پس چرا انقدر نگرانی؟ »
آنا«میترسم... »
ایزابلا «از چی؟ »
آنا«از اینکه بابا یهو عصبانی شه و واقعا یه قتل عام راه بندازه...... »
ایزابلا پوشه رو از دست آنا گرفت و وسط حرف آنا پرید و جواب داد«انقد نترس دختر،فقط یه نگاه ساده است... »
بعدش قبل از اینکه آنا بتونه واکنشی بده ایزابلا در پوشه رو باز کرد و کاغذ ها و عکس ها و پرونده ای که توش بود رو اورد بیرون
ایزابلا با چیزی که دید تقریبا شوکه شد چون مطالب توی پوشه.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۵۹
ایزابلا جواب نداد و ولادیمر به سمت در رفت و از اتاق خارج شد
شاید چون اسم مارکو امد عصبی یا ناراحت شد یا اید برگشت سر کاراش... معلوم نبود چون ولادیمر هیچ وقت احساساتش رو نشون نمیده
ایزابلا با تردید به مجسمه بیرون نگاه کرد بعد به در
اون رفت سمت میز آرایش تا موهاش رو مرطب کنه که دید یکی از کشو ها بازه خواست کشو رو ببنده که یه چیزی نظرش جلب کرد
هون پوشه قرز روش اخطار نوشته بود، دقیقا همونی که تو دفتر ولادیمر دیده بود، قبل از اینکه مارکو بیاد و بخواد فراریش بده و کشته شد...
ایزابلا چند لحظه به پوشه قرمز خیره شد....
همون پوشه بود همون خط قرمز روی جلد....و همون هشدار....
دستش را به سمتش برد بعد مکث کرد و یهو صدای ولادیمر توی گوشش پیچید«فضول نباش!»
اما انگار چیزی توی وجودش میگفت این پوشه را باز کند!
دستش را روی جلد گذاشت که یهو در باز شد،
ایزابلا نفسش حبس شد و دستش را عقب کشید....آنا بود....
آنا«داری چیکار میکنی؟»
ایزابلا«هیچی... فقط داشتم... موهامو مرتب میکردم!»
آنا نگاهش به کشوی باز افتاد....به پوشه قرمز. نگاهش عوض شد.. یه جورایی تاریک یا شاید نگران شد..
آنا سریع امد سمت ایزابلا و پوشه رو از دست ایزابلا گرفت و گفت«این دست تو چیکار میکنه؟ بابا گفته نباید دست کسی بیوفته یا نگاهش کنه، اگه کسی محتوای این پوشه رو ببینه بابام اونو میکشه.... »
ایزابلا با گیجی و تعجب «چرا؟... »
آنا«نمیدونم.... »
ایزابلا«پس چرا انقدر نگرانی؟ »
آنا«میترسم... »
ایزابلا «از چی؟ »
آنا«از اینکه بابا یهو عصبانی شه و واقعا یه قتل عام راه بندازه...... »
ایزابلا پوشه رو از دست آنا گرفت و وسط حرف آنا پرید و جواب داد«انقد نترس دختر،فقط یه نگاه ساده است... »
بعدش قبل از اینکه آنا بتونه واکنشی بده ایزابلا در پوشه رو باز کرد و کاغذ ها و عکس ها و پرونده ای که توش بود رو اورد بیرون
ایزابلا با چیزی که دید تقریبا شوکه شد چون مطالب توی پوشه.....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲۸۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط