دیگر آن سان خندان روی اول نیستم
دیگر آن سان خندان رویِ اول، نیستم
فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم
دوستان از پشت می آیند و خنجر می زنند
حق من زخم است چون،بادوست،دشمن نیستم
خسته ام از روزها، آغوش وا کن ای خدا
باید امضا کرد جائی را؟ بیا...من نیستم...
فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم
دوستان از پشت می آیند و خنجر می زنند
حق من زخم است چون،بادوست،دشمن نیستم
خسته ام از روزها، آغوش وا کن ای خدا
باید امضا کرد جائی را؟ بیا...من نیستم...
- ۹۷۷
- ۰۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط