୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐 🎤🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این نگاه برای من بود؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

سالن پر از نور و صدا بود.

لیلی پشت صحنه ایستاده بود و اجرای جنگکوک رو تماشا می‌کرد.

برای اولین بار، او رو نه از پشت مانیتور و نه از فاصله‌ی چند متری...

بلکه روی صحنه می‌دید.

جنگکوک کاملاً متفاوت بود.

مطمئن، پرانرژی و مسلط.

اما درست وسط اجرا...

نگاهش بین جمعیت چرخید.

تا رسید به لیلی.

فقط برای چند ثانیه.

اما همون چند ثانیه کافی بود.

جنگکوک لبخند زد.

لیلی ناخودآگاه لبخند زد.

و بعد او دوباره به اجرای خودش برگشت.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

وقتی اجرا تموم شد، همه‌ی اعضای تیم دور جنگکوک جمع شدن.

لیلی کمی عقب‌تر ایستاده بود.

جنگکوک چند لحظه بعد خودش رو از بین جمعیت کنار کشید و مستقیم سمت لیلی اومد.

— دیدیش؟

لیلی خندید.

— معلومه که دیدم.

— کامل؟

— آره.

— خوب بود؟

لیلی با شیطنت گفت:

— بد نبود.

جنگکوک چشم‌هاش رو ریز کرد.

— بد نبود؟

— شوخی کردم!

— امیدوارم.

لیلی خندید.

— خیلی خوب بود.

جنگکوک آرام گفت:

— پس ارزش داشت.

— چی؟

— اینکه قبل اجرا استرس داشتم.

لیلی با تعجب نگاهش کرد.

— تو استرس داشتی؟

— آره.

— چرا؟

جنگکوک شونه بالا انداخت.

— چون می‌خواستم تو خوشت بیاد.

لیلی برای چند ثانیه چیزی نگفت.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

بعد از اینکه سالن کمی خلوت شد، جنگکوک روی یکی از صندلی‌ها نشست.

لیلی کنارش ایستاد.

— خسته‌ای؟

— خیلی.

— پس برو استراحت کن.

— هنوز نه.

— چرا؟

جنگکوک به صندلی کنارش اشاره کرد.

— بشین.

لیلی نشست.

چند ثانیه هر دو ساکت موندن.

بعد جنگکوک گفت:

— وقتی روی صحنه بودم...

لیلی نگاهش کرد.

— هوم؟

— تو رو دیدم.

— می‌دونم.

— نه.

لبخند کوچیکی زد.

— منظورم اینه که بین اون همه آدم، فقط دنبال تو گشتم.

قلب لیلی فرو ریخت.

— جنگکوک...

— می‌دونی چرا؟

لیلی آرام سرش رو تکون داد.

— نه.

جنگکوک نگاهش کرد.

— چون وقتی تو اونجایی، من بیشتر از همیشه دوست دارم خوب باشم.

لیلی لبخند زد.

— تو بدون منم خوبی.

— می‌دونم.

مکث کرد.

— ولی با تو... بهترم.

لیلی نگاهش رو پایین انداخت.

برای اولین بار، دیگر نمی‌توانست بگوید این‌ها فقط شوخی‌های همیشگی جنگکوک هستند.

چون صدایش این بار کاملاً جدی بود.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 💌 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

جنگکوک از جیبش همان پیک صورتی کوچکی را که از فروشگاه گرفته بودند، بیرون آورد.

— هنوز داریش؟

لیلی لبخند زد.

— معلومه.

— خوبه.

— چرا؟

جنگکوک آرام گفت:

— چون می‌خوام یه چیز دیگه هم بهش اضافه کنم.

لیلی با تعجب پرسید:

— چی؟

جنگکوک چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

و همان لحظه، لیلی فهمید...

شاید چیزی که بینشان بود، دیگر فقط یک دوستی ساده نبود.

اما هنوز هیچ‌کدام جرئت نداشتند اسمش را بلند بگویند.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟐
୨୧ ─────────────── ୨୧
دیدگاه ها (۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط