در شهر قدم می زنم ...

در شهر قدم می زنم ...

 

و تعداد قدم هایم را می شمارم ...

 

یک ، دو ، سه ...

 

نمی دانم با هر قدمی که بر می دارم ...

 

به تو نزدیک تر می شوم یا دور تر ...

 

نمی دانم در شهر تو ...

 

قاصدک ها خبر دلتنگی ام را ...

 

با تو می گویند یا نه ...

 

نمی دانم باران پشت شیشه ...

 

شعر های مرا ...

 

به خاطرت می آورد یا نه ...

 

من در فراسوی این فاصله ها ...

 

به مرگ گل هایی می اندیشم ...

 

که هر روز ، در نبودنت ...

 

با دستانم پر پرشان می کنم ...

 

و عطرشان را بر تن باد می پاشم ...

 

تا شاید روزی از شهر تو بگذرد ...

 

و تو با خود بگویی ...

 

این عطر چقدر آشناست ...

 

شبیه بوی شاخه گلی که ...

 

در روز نخست ...

 

در میان موهایم کاشت ...
دیدگاه ها (۱)

زندگی یعنی ببوسی دست مادر را فقط گر چه لبهای تو هم بدجور... ...

من نمی دانمکه چرا می گویند اسب حیوان نجیبی استکبوتر زیباستو ...

بنام پدر...

اگه می خندمُ منْ دِلْ نمیبندم دلیلش اینِ از این زندگی خ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

عهدی با شمشیر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط