چقدر حس زلالی ست شاعرت باشم

چقدر حس زلالی ست شاعرت باشم

شریک خلوت شبهای خاطرت باشم

چقدر با تو قشنگ است منتظر ماندن

قطار باشی و من هم مسافرت باشم

قرار باشد و ‌بوسه، درخت باشد و برگ

به کوچه کوچه پاییز عابرت باشم

سکوت باشی و‌خواهش،کلید باشم و در

شراب باشد و بستر مجاورت باشم

همین دو‌جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست

به خاطر تو بمانم...به خاطرت باشم
دیدگاه ها (۱)

.درد یعنی‌ سرت به همون سنگی‌ بخوره که به سینه میزدی ….

از تمام خنده های سال پیشلکه ای کمرنگ بر صورتت مانده که گیجم ...

خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت  میگه بگین سباوش بیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط