نازنیم رفته ای اما دعایت می کنم

نازنیم رفته ای اما دعایت می کنم
از میان نارفیقانم جدایت می کنم

وان یکادی خوانده ام اتش به اسپندی زدم
با دعاهای سحر دفع بلایت می کنم

شادی و دیدم میان جمع می رقصی خوشی
من چه دارم افرین و مرحبایت می کنم

از خدا شرمنده ام اما بدان زیبای من
با همین اشعار شب کم کم خدایت می کنم

آهنی، سختی، عجیبی، سنگ خارایی ولی
مطمئنا با غزلهایم طلایت می کنم

هستی ام را داده ام در راه چشمان شما
مانده است خواب شبی آن هم فدایت می کنم

شعر و اشعارم اگر قدری حزینت می کند
جان ما ناقابل است از غم رهایت می کنم.
دیدگاه ها (۳)

آن دو چشمان سیاهت را به اشکت تر مکنقلب من خود درد دارد ، تو ...

‌ منم و یک دل درمانده که دیوانه ی توست و خیالی که پَریش از ...

چه شوری می زند قلبم که شیرین می شوی هردمتویی درمانگرم شبها و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط