سرنوشت..

#سونگمین
#استری_کیدز

"سپتامبر ۱۹۴۳"
باران هربار بیشتر از قبل در دل خاک فرو میرفت. و خون بیدار، بر پیکر هایی در خوابی پایان ناپذیر فرو رفته اند..
در پشت هیاهوی سنگر ها، جایی که جان سربازان به سادگی برگی از درخت می افتد و گرمای نگاهشان در سردی جسم میپوسد..
سربازانی که برای حفظ جان هایی بی شمار به سوی خاکی رفته اند که برگشت برایش ناآشنا ست...
جایی که محبت در زیر بی رحمی ذهن ها خاک شده است و در بین دیوار های پناهگاهی که به ناچار ایستاده اند و احساسات برایشان بوی حماقت میدهد..
ندای واژه ها در بین فریاد انفجار ها به گوش نمی‌رسد. خاکستر آتش در هرجا پرواز میکند و مینشیند بر روی هرچیزی که روزی رنگ داشته..
لباس های رزم که روزی قلبی در آن ها میتپید اکنون آغشته به گل و لای در زیر ابر های سیاه آسمان، پلک های خسته اش را فرو بسته و از اندوه و خستگی که روز ها وجودشان رو میبلعید رهایی یافته اند..
هنوز صدای فریاد ها به گوش میرسد، فریادی که باد آن را با خود یکی کرده است..
قطرات باران ردی لرزان بر شیشه به جا میگذارد و ضربه باران به شیشه همچو زمزمه ای در ذهن اش تلقی می‌شود.. چراغ کوچک، نوری زرد از خود میتاباند که در دل دیوار های کهنه میخزید..
هرچند آن نور هرگز نمی‌توانست سرنوشت مرد، آن گروهبان همیشگی را روشن کند.. اسلحه، سرد بر میز کوچک نشسته بود.
شئ ای که دستان برای گرفتنش هراس دارند. و قلم روان در بین انگشتان مرد حرکت میکند.. شاید این کلمات آخرین کلماتی باشد که بی‌رحمی آنجا را در هم بشکند.
و در کاغذ کاهی به جا بماند، برای زنی که روز ها با لبخند آن را بدرقه جنگی کرد که پایانش رویایی بود که شاید روزی با واقعیت همراه بشود..
جنگی که همراه خزان دل ها آغاز شد..
شاید فردا در طلوعی جدید، پرندگان سرود صلح را سر دهند و در آسمانی که دود آتش مانند مهی غلیظ جان ابر ها را نگرفته باشد..
شاید روزی دستان در گرمای یکدیگر گم شوند و خون روی آن ها ننشسته باشد.
و مرد واژه ها را در کاغذ جا میدهد برای نگاهی که هنوز در لابه لای خاطراتش میدرخشید..
بدون آنکه بداند آن نگاه در انتظار نجوای نامش از سوی او خاموش شده..و آن انگشتان لطیف دیگر بر پوست گونه اش نخواد نشست..
شاید در انتظار پاسخی از سوی او نباشد.. دست از به اسارت کشیدن واژه ها بردارد.
شاید روزی که پلک های خسته اش همدیگر را بطلبدند همسرش را در آغوش بگیرد اما اینجا فریاد انفجاری دیگر هوای بیرون را پُر میکند..
جسم مرد سرشار از دلتنگی ای است که نمی‌داند چیست.. اتاق را ترک میکند، قدم هایش بر زمین مرطوب جا میگیرند اما در میان دَر، برای دیگر نگاهش را به نامه میدهد و میرود..
شاید نامه به دستان باد سپرده شود، در میان دود.. در سرنوشتی که لحظه به لحظه تغییر میکند..
دیدگاه ها (۱۳)

📖 تلاوت زیبای فرازی از سوره مبارکه ابراهیم 📖 وَلَا تَحْسَبَن...

بعضی غم‌هاراهی به کلمه ندارند.نه می‌شود برایشان شعری نوشت،نه...

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

کصشعر.‌‌​پیش از آنکه این واپسین نفس، در این سینه رو به زوال،...

این بانو فیک نویسه لطفا حمایت شه✨💝بخشی از معرفیش:دنیا تصور م...

( last minute )

شب دویستم در محراب عشق!شب دویستم است. دویست شب از آن روز سیا...

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۱: عطر وانیل در میان د...

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط