معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت سوم
تند پالتوش را کشید سپس به سمته لبه دریاچه رفت بلافاصله کتونی هایش را کشید سپس پا برهنه لبش ایستاد بلافاصله از پشت نگاهی به پیر مرد انداخت که آن با مهربانی روی زمین نشست بلافاصله عصاش رو زمین گذاشت و انگار چیزی میخورد دخترک ابرو بالا انداخت و سمت دریا چرخید بلافاصله هوا را وارد ریه هایش کرد سپس پلک رو هم گذاشت بلافاصله خودش را رها کرد کمی انگار تو هوا چرخید بلافاصله برخورد بدنش را درون آب حس کرد ناگهانی پاش به چیزی گیر کرد و به پایین کشیده شد .. دخترک به شدت ترسیده و دستو پا زد تا پیر مرد ای بشنود ولی دیگر نفس نمیکشید دیگر دستو پا نمیتوانست بزند حس میکرد دیگر زندگی نخواهد بود پدرش مادرش دوتا برادراش نه بدون اونا نمیشد نباید چیزیش میشد وگرنه برادر بزرگش از زندگی ناامید میشد
داداشش نباید از زندگیش ناامید میشد آن هم بخاطر خواهر کوچیکش
" ات "
تند دستو پا زد لیام چی .. با نبود خواهرش جچوری زندگی میکرد . . با این فکر ها بیشتر وحشت کرد و کم کم چشم هایش بسته میشد بیشتر و بیشتر .. کم کم وجود خودش را کم نفسی حس میکرد یعنی تموم شد همین برای حس مهربانی خودش جون خودش را از دست داد ...
پلک رو هم گذاشت و دیگر چیزی را حس نکرد .....
تخت به شدت نرم بود تختی از جنس بسیار پشم و نرم یا آن ملاف ای که دورش پیچیده شده بود بوی زیبا و خنکی بهش میداد حس میکرد درون بهشت.خوابیده بود حس ای که حالا بهش میداد گرم شدنش بود کم کم بدنش بیشتر گرم شد حالا دست ای رو بدنش کشیده شد این بار دیگر غلط نخورد آروم و با دید تار پلک از رو هم برداشت تنها یک پنجره ای که پرده ای پنفشرنگ و حریری که از نور خورشید اتاق را پنهان کرده بود ..
پلک زد و در ذهنش تکرار کرد ٫ من تو بهتشم ؟ یا نه نیستم خدا یا یعنی مردم یعنی این الان بهشته .. کی میدونه که من میرم بهشت یا جهنم ؟ اصلا این الان مهم نیست خدا یا چیکار کنم باید .. تا اینکه سمت دیگرش را نگاه کرد و پسری با موهای مشکی و بدون لباس که در کنارش نزدیک بهش خواب بود دست اش روی پهلو ات بود .. باعث حس وحشت زده
تو جاش نشست و تند نفس کشید
٫ خدا یا ... ٫ این کلمه را به صدا بلند گفت سپس زود نشست و به مرد کنارش زل زد
نه نه این خوابه خدا یا مردم بهشته یا خواب خدا یا کمک کن دارم میمیرم ٫ تند دستش را روی قفسه سینه گذاشت .. خودش شوکه تر به بدنش نگاه کرد ..
پارت سوم
تند پالتوش را کشید سپس به سمته لبه دریاچه رفت بلافاصله کتونی هایش را کشید سپس پا برهنه لبش ایستاد بلافاصله از پشت نگاهی به پیر مرد انداخت که آن با مهربانی روی زمین نشست بلافاصله عصاش رو زمین گذاشت و انگار چیزی میخورد دخترک ابرو بالا انداخت و سمت دریا چرخید بلافاصله هوا را وارد ریه هایش کرد سپس پلک رو هم گذاشت بلافاصله خودش را رها کرد کمی انگار تو هوا چرخید بلافاصله برخورد بدنش را درون آب حس کرد ناگهانی پاش به چیزی گیر کرد و به پایین کشیده شد .. دخترک به شدت ترسیده و دستو پا زد تا پیر مرد ای بشنود ولی دیگر نفس نمیکشید دیگر دستو پا نمیتوانست بزند حس میکرد دیگر زندگی نخواهد بود پدرش مادرش دوتا برادراش نه بدون اونا نمیشد نباید چیزیش میشد وگرنه برادر بزرگش از زندگی ناامید میشد
داداشش نباید از زندگیش ناامید میشد آن هم بخاطر خواهر کوچیکش
" ات "
تند دستو پا زد لیام چی .. با نبود خواهرش جچوری زندگی میکرد . . با این فکر ها بیشتر وحشت کرد و کم کم چشم هایش بسته میشد بیشتر و بیشتر .. کم کم وجود خودش را کم نفسی حس میکرد یعنی تموم شد همین برای حس مهربانی خودش جون خودش را از دست داد ...
پلک رو هم گذاشت و دیگر چیزی را حس نکرد .....
تخت به شدت نرم بود تختی از جنس بسیار پشم و نرم یا آن ملاف ای که دورش پیچیده شده بود بوی زیبا و خنکی بهش میداد حس میکرد درون بهشت.خوابیده بود حس ای که حالا بهش میداد گرم شدنش بود کم کم بدنش بیشتر گرم شد حالا دست ای رو بدنش کشیده شد این بار دیگر غلط نخورد آروم و با دید تار پلک از رو هم برداشت تنها یک پنجره ای که پرده ای پنفشرنگ و حریری که از نور خورشید اتاق را پنهان کرده بود ..
پلک زد و در ذهنش تکرار کرد ٫ من تو بهتشم ؟ یا نه نیستم خدا یا یعنی مردم یعنی این الان بهشته .. کی میدونه که من میرم بهشت یا جهنم ؟ اصلا این الان مهم نیست خدا یا چیکار کنم باید .. تا اینکه سمت دیگرش را نگاه کرد و پسری با موهای مشکی و بدون لباس که در کنارش نزدیک بهش خواب بود دست اش روی پهلو ات بود .. باعث حس وحشت زده
تو جاش نشست و تند نفس کشید
٫ خدا یا ... ٫ این کلمه را به صدا بلند گفت سپس زود نشست و به مرد کنارش زل زد
نه نه این خوابه خدا یا مردم بهشته یا خواب خدا یا کمک کن دارم میمیرم ٫ تند دستش را روی قفسه سینه گذاشت .. خودش شوکه تر به بدنش نگاه کرد ..
- ۱۵.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط