سناریو:زخم التیامی/پارت ۹
سناریو:زخم التیامی/پارت ۹
**نویسنده**
ایزوکو داشت میرفت سمت کارگاه بخش پشتیبانی. سرش پایین بود. داشت توی ذهنش با خودش حرف میزد.
_چرا؟ چرا درد داره؟
دستش رو روی قلبش گذاشت و اونو فشرد.
_من همون کاری رو کردم که باهام کرد. نادیده اش گرفتم. اونم نادیده ام گرفته بود. بهش اهمیت ندادم. چون بهم اهمیت نداده بود. بهش دروغ گفتم. چون بهم دروغ گفته بود.پس...چرا درد داره؟
چشماش پر اشک شد. آستینش رو روی اشک هاش کشید و زمزمه کرد"الان وقت گریه نیست..." سرش رو بلند کرد. تقریبا رسیده بود. قدم هاش سنگین شده بودن. انگار بهشون وزنه آویزون کرده بودن. رسید دم در. یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زورکی زد. بعد در زد و سرک کشید.
_سلام؟
**یهو یه صدایی اومد**
_اون میدوریا سان! اینجا چیکار میکنی؟
_اون هاتسومه! سلام! اومدم دستکش هام رو تحویل بگیرم. آماده ان؟
_معلومه! منو دست کم گرفتی؟ وایسا الان برات میارم شون
**یهو در باز شد و یه چهره آشنا با موهای ژولیده بنفش اومد تو**
؟؟ : هاتسومه؟
ایزوکو: عه. سلام شینسو!
شینسو: اوه. سلام میدوریا
ایزوکو: اومدی چیزی تحویل بگیری؟
شینسو:آره. حالا که حرفش شد، هاتسومه کجاست؟
هاتسومه: من این بالام!بالای نردبون! سلام شینسو!
شینسو: سلام هاتسومه. سفارش من--
هاتسومه: آره آماده ست. وایسید الان سفارش هردوتون رو میارم!
**پرید پایین**
ایزوکو: خب؟ اومدی دنبال چی؟
شینسو: ماسک تغییر صدام. گمش کردم. برای همین به هاتسومه گفتم یکی دیگه بسازه
ایزوکو: گمش کردی؟ (**شوک**)
شینسو: آره. یا بهتره بگم گم شده
ایزوکو: ولی چطوری؟
شینسو: نمیدونم. احتمال میدم یکی برش داشته باشه. آخه اونروزی که رفتم سر کیف لباسام دیدم نیست
ایزوکو: خیلی عجیبه...
یهو هاتسومه پرید وسط و گفت"بفرمایید سفارش هاتون!" ایزوکو سفارش اش رو گرفت و گفت"آریگاتو!" و رفت بیرون. با خودش زمزمه کرد" اتفاقات عجیبی داره می افته. حس خوبی ندارم..."
***
خب خب. کوچو جان. حس میکنم فهمیدی چی شده. تو کامنتا لو ندیدا. هیچکس🤨
لو بدین پارت نمی--
+تو غلط کردی نفله!
- هوی کی به تو گفت از صحنه فیلم برداری بیای بیرون؟!
+ خودم اومدم به تو هم ربطی نداره!
- خب آقای بی اعصاب خودم خودم کننده. بفرما چتونه؟!
+ پارت بعد رو زود میدی!
- کی گفته تو به من امر و نهی میکنی؟!
+ نفله زدی همه چی رو به فنا دادی!
- به من چه! در هر صورت پایان سناریو شاد عه. همین مهمه!
+ نفله من چه میدونم چه بلا هایی قراره سر ما بیاری واسه این پایان شاد!
- به تو چه تو قراره بازیگری کنی همین!
+ چی زر زدی؟!
...
(خلاصه دعوای ما تموم نمیشه. تو کامنت بزار)
**نویسنده**
ایزوکو داشت میرفت سمت کارگاه بخش پشتیبانی. سرش پایین بود. داشت توی ذهنش با خودش حرف میزد.
_چرا؟ چرا درد داره؟
دستش رو روی قلبش گذاشت و اونو فشرد.
_من همون کاری رو کردم که باهام کرد. نادیده اش گرفتم. اونم نادیده ام گرفته بود. بهش اهمیت ندادم. چون بهم اهمیت نداده بود. بهش دروغ گفتم. چون بهم دروغ گفته بود.پس...چرا درد داره؟
چشماش پر اشک شد. آستینش رو روی اشک هاش کشید و زمزمه کرد"الان وقت گریه نیست..." سرش رو بلند کرد. تقریبا رسیده بود. قدم هاش سنگین شده بودن. انگار بهشون وزنه آویزون کرده بودن. رسید دم در. یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زورکی زد. بعد در زد و سرک کشید.
_سلام؟
**یهو یه صدایی اومد**
_اون میدوریا سان! اینجا چیکار میکنی؟
_اون هاتسومه! سلام! اومدم دستکش هام رو تحویل بگیرم. آماده ان؟
_معلومه! منو دست کم گرفتی؟ وایسا الان برات میارم شون
**یهو در باز شد و یه چهره آشنا با موهای ژولیده بنفش اومد تو**
؟؟ : هاتسومه؟
ایزوکو: عه. سلام شینسو!
شینسو: اوه. سلام میدوریا
ایزوکو: اومدی چیزی تحویل بگیری؟
شینسو:آره. حالا که حرفش شد، هاتسومه کجاست؟
هاتسومه: من این بالام!بالای نردبون! سلام شینسو!
شینسو: سلام هاتسومه. سفارش من--
هاتسومه: آره آماده ست. وایسید الان سفارش هردوتون رو میارم!
**پرید پایین**
ایزوکو: خب؟ اومدی دنبال چی؟
شینسو: ماسک تغییر صدام. گمش کردم. برای همین به هاتسومه گفتم یکی دیگه بسازه
ایزوکو: گمش کردی؟ (**شوک**)
شینسو: آره. یا بهتره بگم گم شده
ایزوکو: ولی چطوری؟
شینسو: نمیدونم. احتمال میدم یکی برش داشته باشه. آخه اونروزی که رفتم سر کیف لباسام دیدم نیست
ایزوکو: خیلی عجیبه...
یهو هاتسومه پرید وسط و گفت"بفرمایید سفارش هاتون!" ایزوکو سفارش اش رو گرفت و گفت"آریگاتو!" و رفت بیرون. با خودش زمزمه کرد" اتفاقات عجیبی داره می افته. حس خوبی ندارم..."
***
خب خب. کوچو جان. حس میکنم فهمیدی چی شده. تو کامنتا لو ندیدا. هیچکس🤨
لو بدین پارت نمی--
+تو غلط کردی نفله!
- هوی کی به تو گفت از صحنه فیلم برداری بیای بیرون؟!
+ خودم اومدم به تو هم ربطی نداره!
- خب آقای بی اعصاب خودم خودم کننده. بفرما چتونه؟!
+ پارت بعد رو زود میدی!
- کی گفته تو به من امر و نهی میکنی؟!
+ نفله زدی همه چی رو به فنا دادی!
- به من چه! در هر صورت پایان سناریو شاد عه. همین مهمه!
+ نفله من چه میدونم چه بلا هایی قراره سر ما بیاری واسه این پایان شاد!
- به تو چه تو قراره بازیگری کنی همین!
+ چی زر زدی؟!
...
(خلاصه دعوای ما تموم نمیشه. تو کامنت بزار)
- ۲۳۳
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط