خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت..
دیدگاه ها (۱۰)

خیس بارانـم ببین چتـری نمی خواهد دلمبا تـوام، با خاطرت، چیزی...

‌ در بین غزل صد بار دنبال تو می گردم نام تو زدم من جار ، دن...

جمعه ها شعرِ من انگار تو را می خواند قلم و کاغذ و خودکار تو ...

بگذار با صفای تو من زندگی کنمدر گوشه ی صدای تو من زندگی کنمپ...

مردی که در کنارم بود

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط