.
.
### پارت بعد:
چند ساعت از بازگشت یونگی نگذشته بود که سکوت سنگینی در تالار قصر شیاطین افتاد.
همه منتظر خبری تازه بودند؛ اما این بار، خبر با چهرهای گرفته و قدمهایی شتابزده رسید.
یکی از خادمان قصر با نفسبریده وارد شد و با صدایی لرزان گفت:
"قربان... خبر تازهای از فرشتهی اعظم رسیده."
ارباب شیاطین چشمهایش را تنگ کرد.
"بگو."
خادم لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
"میگویند حالِ بورام بدتر شده... زخم عمیقتر از چیزی بوده که فکر میکردند. خونریزی بند نیامده و جادوی درمانی هم دیگر اثر چندانی ندارد."
سکوتی سرد تالار را فرا گرفت.
ارباب شیاطین لبخند کمرنگی زد، اما این بار در نگاهش رضایت همیشگی دیده نمیشد؛ بیشتر چیزی شبیه دقت و کنجکاوی بود.
"پس هنوز نمرده... اما دارد ضعیفتر میشود."
یونگی که کنار ستون ایستاده بود، بیحرکت ماند.
فقط برای یک لحظه، نگاهش از خادم به زمین افتاد.
تصویر بورام دوباره در ذهنش زنده شد؛ همان لحظهای که شمشیر را فرود آورده بود.
خادم با احتیاط ادامه داد:
"فرشتهی اعظم گفته اگر تا طلوع بعدی درمان پیدا نکنند، ممکن است... او را از دست بدهند."
در همان لحظه، ارباب شیاطین آرام از تختش بلند شد.
"جالب است. پس وضعیت به اینجا رسیده..."
بعد رو به یونگی کرد و گفت:
"تو کار خودت را کردی. حالا بگذار ببینیم سرنوشتِ آن فرشتهی لجباز به کجا میرسد."
یونگی چیزی نگفت.
فقط سرش را کمی پایین انداخت و دوباره آن نگاه سرد و بیروح را به چهره آورد؛ اما در عمق نگاهش، چیزی هنوز تکان میخورد.
### پارت بعد:
چند ساعت از بازگشت یونگی نگذشته بود که سکوت سنگینی در تالار قصر شیاطین افتاد.
همه منتظر خبری تازه بودند؛ اما این بار، خبر با چهرهای گرفته و قدمهایی شتابزده رسید.
یکی از خادمان قصر با نفسبریده وارد شد و با صدایی لرزان گفت:
"قربان... خبر تازهای از فرشتهی اعظم رسیده."
ارباب شیاطین چشمهایش را تنگ کرد.
"بگو."
خادم لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
"میگویند حالِ بورام بدتر شده... زخم عمیقتر از چیزی بوده که فکر میکردند. خونریزی بند نیامده و جادوی درمانی هم دیگر اثر چندانی ندارد."
سکوتی سرد تالار را فرا گرفت.
ارباب شیاطین لبخند کمرنگی زد، اما این بار در نگاهش رضایت همیشگی دیده نمیشد؛ بیشتر چیزی شبیه دقت و کنجکاوی بود.
"پس هنوز نمرده... اما دارد ضعیفتر میشود."
یونگی که کنار ستون ایستاده بود، بیحرکت ماند.
فقط برای یک لحظه، نگاهش از خادم به زمین افتاد.
تصویر بورام دوباره در ذهنش زنده شد؛ همان لحظهای که شمشیر را فرود آورده بود.
خادم با احتیاط ادامه داد:
"فرشتهی اعظم گفته اگر تا طلوع بعدی درمان پیدا نکنند، ممکن است... او را از دست بدهند."
در همان لحظه، ارباب شیاطین آرام از تختش بلند شد.
"جالب است. پس وضعیت به اینجا رسیده..."
بعد رو به یونگی کرد و گفت:
"تو کار خودت را کردی. حالا بگذار ببینیم سرنوشتِ آن فرشتهی لجباز به کجا میرسد."
یونگی چیزی نگفت.
فقط سرش را کمی پایین انداخت و دوباره آن نگاه سرد و بیروح را به چهره آورد؛ اما در عمق نگاهش، چیزی هنوز تکان میخورد.
- ۱۲۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط