خسته ام از راه رفتن

خسته ام از راه رفتن

میخواهم بنشینم یک گوشه

سـایه مــــــرگ را در دستانم بگیرم

و

پــا به پــایش بازی کنم با زنـــــــــدگــــــــی

تراوشات ذهن معلولم دانه دانه می چکد بر صفحه کاغذ

کلمات دَرهَـــم و گُــنگ ردیف می شوند پشت سر هم

و

من می گذرم از خــط به خــطش

نه از خط به خط این کلمات

من از خط به خط زنـــــدگــــی ام می گذرم

 . . . خسـته تر از آنم که زندگی را در زندگی ام معنــــــــا کنم

نمی دانم خسته را چگونه بنویسم تا خـَســـــــــــــته خوانده شود

ساده می نویسم،ساده درک کن

مـــــــــن خَـســتــه ام

مـــــــــن سرشارم از شَـــهـوت

شهوت نخواستن هــا

نشدن هــا

نداشتن هــا

شهوت نرسیدن هـــا

مَـــــن سَرشـــــارَم از شَـــهوَت

 . . . شهوت مــَ ــــ ـر گـــ ـــــــــــ...
دیدگاه ها (۱)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿از این نامردمی‌ها می‌گریزم،از این جنج...

فیک : بین راندها

همسایه طبقه بالاپارت ۱ اسباب‌کشی هیچ‌وقت جزو چیزهایی نبود که...

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

P : 4

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط