استادم گفت : زندگی را تعریف کن…

استادم گفت : زندگی را تعریف کن…
گفتم..زندگی تعریف کردنی نیست…
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد…
سالها بعد که او را دیدم که پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت …
جلو رفتم و گفتم : زندگی را تعریف کن،ارام خندید و گفت نمره ات بیست…
زندگی را باید زیست!!!…
گفتم اون موقع باید بیست میدادی مشروط نشم.یه لگد زدم انداختمش تو جوب فرار کردمツ
دیدگاه ها (۲۸)

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

گذشت روباه و اینده روباهپارت :14(قضیه از دید ناروتو) صبح شده...

KIM V

part 6ته : پس من یکی رو میفرستم که سرنخ هایی جمع کنهکوک : با...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎جیمین:خب من 25 سالمه. جونگکوک:هووف انگ...

پارت ۳ 🎀ویو آلیا 🖤لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند چی بو...

بریم✨ با این حرف های اون دختر تو خیلی عصبانی شدی و اضطراب رو...

ابلیس

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:3با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط