🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ¹⁶

نفس نفس می زدیم و فقط نزدیک شدن دموگورگن به خودمان را تماشا می کردیم و کاری نمی توانستیم کنیم.که...
استیو با همان حرکت حرفه ای چوبش،ضربه ای به دموگورگن زد،ویل طرف باران دوید،مایک‌ هم طرف هیلدا و لرد هم به طرف سارا دوید.
دموگورگن دوباره عصبی شد،سمت استیو چرخید و دنبالش کرد،او هم چوب از دستش افتاد،داد می زد و فقط می دوید.مایک گفت:«باید ی کاری کنیم»آرام بلند شدم و گفتم:«مایک،برو ال رو بیار تو حیاط،بجنب!»سمت چوب استیو رفتم،آن را برداشتم و متوجه ی نگاه های بقیه به خودم شدم.
با خنده گفتم:«چیه؟منم ی ذره بلدم با این چوب کار کنم»باران خندید و گفت:«واقعا؟»خواستم حرفی بزنم که صدای داد استیو جلویم را گرفت.سمتش دویدم،هم باید ذوقم را از گرفتن چوب استیو در دستم حفظ می‌کردم و هم باید نجاتش می دادم.پشت سر دموگورگن رفتم و داد زدم:«هی!ولش کن!»بعد،بدون اینکه حتی خودم هم بدانم دارم چیکار میکنم،مثل دست و پا چلفتی ها چوب‌ را چرخاندم و خیلی آرام به دست دموگورگن خورد. مطمئنم اگه با متکا میزدم قدرت بیشتری داشت دموگورگن سمتم چرخید،نگاهم کرد.من خندیدم و چوب را پشتم مخفی کردم و گفتم:«ببخشید! اشتباه شد...»
حالا دموگورگن سمت من دوید.منی که تازه نفس گرفته بودم،دوباره دویدم.از انرژی او چیزی کم نمی شد اما از نفس های من چرا!
وقتی داشتم می دویدم،پایم داخل گِلی که نمی دانم از کجا ظاهر شده بود فرو رفت.از اینکه نمی توانستم کاری کنم و گیر افتاده بودم،ترسیدم و جیغ زدم.
استیو فورا دوید.سعی کرد پایم را از داخل گِل بیرون بکشد اما فایده ای نداشت! دموگورگن تنها چند قدم با ما فاصله داشت.موهای لعنتی استیو روی پیشانی‌اش مدام تکان میخورد.وقتی داشت سعی میکرد پایم را بیرون بکشد،برای لحظه ای تعادلم را از دست دادم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.
گفتم:«برو استیو...بیخیال شو،میمیری!»گفت:«اگه برم تو میمیری!»خشکم زد!انقدر قلبم تند تند می زد که می ترسیدم صدایش را بشنود.دموگورگن دهانش را باز کرد،دستش را سمت ما دراز کرد که ناگهان...
دموگورگن ایستاد،انگار خشکش زده باشد.بعد آرام آرام به بالا رفت.وقتی داشتم این صحنه را نگاه می کردم و نفس تازه می کردم،متوجه شدم من و استیو از ترس همدیگر را گرفته بودیم و در آغوش هم بودیم.به محض اینکه فهمیدم،از آغوشش بیرون پریدم و تکانی به دامنم دادم.
ال،با دستانش دموگورگن را آرام بالا برد،خون از دماغش بیرون ریخته بود،و بعد... دموگورگن را سمت درخت کنار حیاط پرتاب کرد...

🥞ادامه دارد...

#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
دیدگاه ها (۰)

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ : پارت ...

موضوع پست چیه؟✨️:🛐🛐🛐🛐 ♡ ㅤ  ❍ㅤ     ⎙ㅤ     ⌲ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ   ˢᵃ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط