وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)
وقتی برادر ناتنیت بود...(پایانی)
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
درک نمیکرد که چرا اونا باید به بچشون کتک بزنن..اگرچه که بچه ی خونیشون نیست!
جلوی یه فروشگاه توقف کرد
وقتی وارد فروشگاه شد،بوی عطر سردش داخل فضا پخش شد
با همون چهره ی خنثی،به فروشنده گفت:"یه عروسک بزرگ به رنگ یاسی میخوام"
فروشنده تعجب کرد..یه مرد گنده ی هیکلی سرد،چرا باید عروسک بخره
با تعجب پرسید:"برای چه سنی میخواید؟"
شونه بالا انداخت:"۱۶ سال..راستی!یه باکس بنفش هم براش درست کنید..توش پر از خوراکی باشه"
مرد لبخندی زد و شروع کرد به اماده کردن درخواست تهیونگ
ذهن تهیونگ،فقط اسم تو رو پخش میکرد..انگار که حاضر باشه همه کار انجام بده،تا تو خوشحال باشی
غرق در افکارش بود،که صدای فروشنده،ریشه ی افکارم رو پاره کرد:"بفرمایید اقا"
بعد از حساب کردن،عروسک و جعبه رو برداشت و راهی خونهاش شد..
تو داخل هال نشسته بودی..ناخونات رو از استرس میجویدی و به تلویزیون خاموش خیره شده بودی
پاهات تکون میخورد و میلرزید
و با شنیدن زنگ،لبت رو جوری گاز گرفتی که خون شد
با دستای لرزون،در رو باز کردی
برای لحظهای،تمام اون استرس ها و کتکها از ذهنت رفت
عروسک بزرگ رو ازش گرفتی:"تهیونگا..این خیلی خوشگله"
لبخندی زد و جعبه رو جلوت گرفت
باهم روی مبل نشستین..
جعبه رو باز کردی..و چشمای دوتاییتون برق زد
داخل باکس،پر از شکلات بود
تهیونگ یه فیلم پلی کرد و باهم،تا صبح خوشگذروندین
درسته که اولش از هم متنفر بودین
ولی گاهی وقتی تکیهگاهی نداشته باشی،همون ادم میشه پناهگاهت
همیشه ادم ها،اونجوری که به نظر میرسن نیستن
درست مثل تهیونگ و عروسک!...
-نظرتون رو بهم بگید...
با سرعت زیادی رانندگی میکرد
درک نمیکرد که چرا اونا باید به بچشون کتک بزنن..اگرچه که بچه ی خونیشون نیست!
جلوی یه فروشگاه توقف کرد
وقتی وارد فروشگاه شد،بوی عطر سردش داخل فضا پخش شد
با همون چهره ی خنثی،به فروشنده گفت:"یه عروسک بزرگ به رنگ یاسی میخوام"
فروشنده تعجب کرد..یه مرد گنده ی هیکلی سرد،چرا باید عروسک بخره
با تعجب پرسید:"برای چه سنی میخواید؟"
شونه بالا انداخت:"۱۶ سال..راستی!یه باکس بنفش هم براش درست کنید..توش پر از خوراکی باشه"
مرد لبخندی زد و شروع کرد به اماده کردن درخواست تهیونگ
ذهن تهیونگ،فقط اسم تو رو پخش میکرد..انگار که حاضر باشه همه کار انجام بده،تا تو خوشحال باشی
غرق در افکارش بود،که صدای فروشنده،ریشه ی افکارم رو پاره کرد:"بفرمایید اقا"
بعد از حساب کردن،عروسک و جعبه رو برداشت و راهی خونهاش شد..
تو داخل هال نشسته بودی..ناخونات رو از استرس میجویدی و به تلویزیون خاموش خیره شده بودی
پاهات تکون میخورد و میلرزید
و با شنیدن زنگ،لبت رو جوری گاز گرفتی که خون شد
با دستای لرزون،در رو باز کردی
برای لحظهای،تمام اون استرس ها و کتکها از ذهنت رفت
عروسک بزرگ رو ازش گرفتی:"تهیونگا..این خیلی خوشگله"
لبخندی زد و جعبه رو جلوت گرفت
باهم روی مبل نشستین..
جعبه رو باز کردی..و چشمای دوتاییتون برق زد
داخل باکس،پر از شکلات بود
تهیونگ یه فیلم پلی کرد و باهم،تا صبح خوشگذروندین
درسته که اولش از هم متنفر بودین
ولی گاهی وقتی تکیهگاهی نداشته باشی،همون ادم میشه پناهگاهت
همیشه ادم ها،اونجوری که به نظر میرسن نیستن
درست مثل تهیونگ و عروسک!...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۸۶۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط