بغضِ چشمهایَت،
بغضِ چشمهایَت،
چهار ستونِ قلبم را لرزاند
و توانِ ایستادَن از من رفت و افتادم به زانو
در مقابلَت که بی رحمانه میرفتی
از قصه ای، که تمامَش، برای تو بود..
چهار ستونِ قلبم را لرزاند
و توانِ ایستادَن از من رفت و افتادم به زانو
در مقابلَت که بی رحمانه میرفتی
از قصه ای، که تمامَش، برای تو بود..
- ۳۰۹
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط