♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 2・]ᕗ
دفتر خاطراتو بغل کردم و از اتاق زدم بیرون
هوا عالی بود و باد ریز و خنکی میوزید. لبخند زدم و دستام رو باز کردم و چرخ زدم. کسی صدام کرد:پرنسس کریستیناا
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
آنا. کسی که همش در کنار مادرم بوده...خدمتکار قدیمی مامان.
کریسنیا : چیه آنا ؟
آنا : بانو..میشه دقیقا بگین داشتین چیکار میکردین که
حتى ناهار هم نخوردین؟
رفتم گونه اش رو بوسیدم و شیطون گفتم:خاطرات میخوندم آنا جونم...خاطرات...
و دویدم.
آنا : بانو کريستينا شما تكاليف زبان ایتالیاییتون رو انجام دادین؟ مسلما یادتون هست که استادتون غروب
میاد.
شیطون چرخیدم و گفتم : نچ انجام ندادم آنا... انجامم نمیدم و اون استاد کله کدوی نارنجی میتونه هرکاری که
دوست داره بکنه.
و با شیطنت خندیدم و دویدم صدای آنا رو پشتم شنیدم که گفت: خداوندا.. انگار دوباره دارم مایا 18 ساله رو میبینم..
با ذوق خندیدم و سمت اتاق مامان رفتم.
در زدم و رفتم داخل
داشت موهاش رو شونه میکرد.
پرانرژی تعظیم کردم و گفتم سلام مامان مایا جوونم..
و سرش رو بوسیدم.
خندید و گفت: سلام دختر قشنگ من..
چونه ام رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : مامان خوشگل من چیکار میکنه؟ این بابای خوش شانس من کجاست که مامان ملکه منو تنها گذاشته؟
مامان خندید و گفت: خوبه خوبه..شلوغش نکن..میاد.
صدای در اومد. برگشتم.
بابا استفن.
مامان : بفرمااا.. این باباجونت...
با ذوق دویدم سمت بابا تعظیم کردم و لوس گفتم:سلام
بابا پادشاه گل خودم.
خندید و دستی روی موهام کشید و گفت: چطور وروجک من؟
پرانرژی گفتم :خوبه خوبه خوب..بابا استفن جونى من امروز چطوره؟ و اینکه اجازه یه جا رفتن رو به دختر گل دوست داشتنیش میده؟
خندید و گفت : خوبم دختر گل دوست داشتنی من..کجا؟
مامان سریع گفت: کجا رو داره بره استفن؟
بابا استفن : هیچ جا جز جایی که مامانش زیاد میرفت مایا خانوم من.. خندیدم و گفتم : مامان جونی..شاگرد خودتم..دختر خودتم.. چه کنم
مامان خندید.
خندیدم و گفتم : مامان مایا شیطون جيم شو من..خوندم که مدام چه از قصر پدرت و چه از قصر بابا جون من در میرفتی..
بابا استفن خندید و رفت بالا سر مامان و سرش رو با عشق بوسید و گفت: و من همیشه مچش رو میگرفتم.. بلند خندیدم.
ᕙ[・part 2・]ᕗ
دفتر خاطراتو بغل کردم و از اتاق زدم بیرون
هوا عالی بود و باد ریز و خنکی میوزید. لبخند زدم و دستام رو باز کردم و چرخ زدم. کسی صدام کرد:پرنسس کریستیناا
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
آنا. کسی که همش در کنار مادرم بوده...خدمتکار قدیمی مامان.
کریسنیا : چیه آنا ؟
آنا : بانو..میشه دقیقا بگین داشتین چیکار میکردین که
حتى ناهار هم نخوردین؟
رفتم گونه اش رو بوسیدم و شیطون گفتم:خاطرات میخوندم آنا جونم...خاطرات...
و دویدم.
آنا : بانو کريستينا شما تكاليف زبان ایتالیاییتون رو انجام دادین؟ مسلما یادتون هست که استادتون غروب
میاد.
شیطون چرخیدم و گفتم : نچ انجام ندادم آنا... انجامم نمیدم و اون استاد کله کدوی نارنجی میتونه هرکاری که
دوست داره بکنه.
و با شیطنت خندیدم و دویدم صدای آنا رو پشتم شنیدم که گفت: خداوندا.. انگار دوباره دارم مایا 18 ساله رو میبینم..
با ذوق خندیدم و سمت اتاق مامان رفتم.
در زدم و رفتم داخل
داشت موهاش رو شونه میکرد.
پرانرژی تعظیم کردم و گفتم سلام مامان مایا جوونم..
و سرش رو بوسیدم.
خندید و گفت: سلام دختر قشنگ من..
چونه ام رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم : مامان خوشگل من چیکار میکنه؟ این بابای خوش شانس من کجاست که مامان ملکه منو تنها گذاشته؟
مامان خندید و گفت: خوبه خوبه..شلوغش نکن..میاد.
صدای در اومد. برگشتم.
بابا استفن.
مامان : بفرمااا.. این باباجونت...
با ذوق دویدم سمت بابا تعظیم کردم و لوس گفتم:سلام
بابا پادشاه گل خودم.
خندید و دستی روی موهام کشید و گفت: چطور وروجک من؟
پرانرژی گفتم :خوبه خوبه خوب..بابا استفن جونى من امروز چطوره؟ و اینکه اجازه یه جا رفتن رو به دختر گل دوست داشتنیش میده؟
خندید و گفت : خوبم دختر گل دوست داشتنی من..کجا؟
مامان سریع گفت: کجا رو داره بره استفن؟
بابا استفن : هیچ جا جز جایی که مامانش زیاد میرفت مایا خانوم من.. خندیدم و گفتم : مامان جونی..شاگرد خودتم..دختر خودتم.. چه کنم
مامان خندید.
خندیدم و گفتم : مامان مایا شیطون جيم شو من..خوندم که مدام چه از قصر پدرت و چه از قصر بابا جون من در میرفتی..
بابا استفن خندید و رفت بالا سر مامان و سرش رو با عشق بوسید و گفت: و من همیشه مچش رو میگرفتم.. بلند خندیدم.
- ۹۰۵
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط