The eyes that were painted for me

The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"


part 7


هوای دانشگاه از روز قبل هم سنگین‌تر شده بود.
شایعات مثل ویروس همه‌جا پخش شده بودن. حتی وقتی وارد سالن اصلی شدی، می‌تونستی صدای چند نفر رو بشنوی که پچ‌پچ می‌کردن:

– همونه، نگاه کن…
– واقعاً نقاشی‌هاش رو دیده بودی؟!
– باورم نمی‌شه همچین جراتی داشته باشه…

دستت رو محکم دور کتاب‌هات فشردی و سرت رو پایین گرفتی.
هر قدم مثل عبور از میدون جنگ بود.

وقتی به کلاس رسیدی، جیمین زودتر از تو اونجا بود.
همون‌طور که روی نیمکت نشسته بود، نگاهش به محض ورودت بهت دوخته شد. لبخند آرومی زد. اون لبخند مثل نوری بود وسط این همه تاریکی، اما حتی اون هم نتونست نگاه‌های سنگین بقیه رو پاک کنه.

وسط کلاس، درست وقتی استاد داشت درس می‌داد، یکی از پسرها با صدای بلند گفت:

– جیمین! می‌گن نقاشی‌های اون دختر مال توئه. درسته؟

صدای خنده‌ی چند نفر بلند شد.
استاد اخم کرد اما چیزی نگفت.
همه‌ی کلاس سکوت کرد، منتظر جواب.
قلبت داشت از س*ینه بیرون می‌زد.

جیمین سرش رو بلند کرد.
نگاهش مستقیم به پسره بود. با صدایی محکم و قاطع گفت:

– آره. مال منه.

– چی؟!

صدای پسر با تعجب بالا رفت. همهمه‌ی کلاس بیشتر شد.

– یعنی قبول می‌کنی که…؟

جیمین دوباره حرفش رو برید:

– قبول می‌کنم. و هیچ‌کس حق نداره بهش توهین کنه یا پشت سرش حرف بزنه.

سکوتی سنگین کلاس رو گرفت.
همه خشکشون زده بود.
نگاه‌ها یکی‌یکی به تو برگشتن.
گونه‌هات داغ شد. می‌خواستی توی زمین فرو بری.

یورا، که تا اون لحظه با لبخند گوشه‌ی کلاس نشسته بود، آرام سرش رو بالا آورد. نگاهش مثل تیغ تیز رویت نشست.
برای اولین بار لبخند نزد. فقط با چشماش گفت:
«باشه… تو انتخاب کردی. حالا ببین چی می‌شه.»

بعد از کلاس، وقتی سالن خلوت شد، جیمین به سمتت اومد.
هنوز شوک کلماتش رو داشتی.

– چرا… چرا این کارو کردی؟

– چون باید می‌کردم.

– ولی حالا همه مطمئن شدن. همه‌ی نگاه‌ها بیشتر می‌شه…

– بذار بشه.

دستش رو جلو آورد، برای اولین بار بدون ترس از اطراف، انگشتات رو گرفت. قلبت لرزید.

– من نمی‌خوام تو تنها این همه حرف و نگاه رو تحمل کنی. از این به بعد هر اتفاقی بیفته، ما دو نفر با همیم.

اشک‌هات بی‌صدا روی گونه‌هات لغزید. برای لحظه‌ای خواستی زمان متوقف بشه. اما درست در همون لحظه، صدای یورا از پشت سر بلند شد:

– چه عاشقانه!

هردوتون سر برگردوندین. یورا با چند نفر از دوستاش ایستاده بود. دست به س*ینه، با لبخندی نصفه‌نیمه.

– امیدوارم همین‌قدر که الان مطمئنی، بعداً هم باشی، جیمین.
چون بعضی رازها وقتی برملا بشن، همه‌چیز رو تغییر می‌دن.

سکوتی سنگین بینتون افتاد.
یورا بدون اینکه جواب بگیره، برگشت و رفت.
صدای پاشنه‌های کفشش توی راهرو مثل طنین شوم توی سرت پیچید.

اون شب، وقتی دوباره دفترت رو باز کردی، دستت بی‌اختیار شروع به کشیدن کرد.

صورت جیمین کشیده شد، با لبخندش… اما این بار پشت سرش، سایه‌ای پررنگ‌تر از همیشه بود. و درست کنار اون سایه، یک جفت چشم سرد و برّاق کشیده شد.
شبیه چشم‌های یورا.

مداد از دستت افتاد. قلبت به شدت می‌کوبید. زمزمه کردی:

– یعنی… اون…؟

و برای اولین بار حس کردی شاید نقاشی‌هات فقط هشدار نیستن، شاید سرنوشت رو پیش‌بینی می‌کنن.



ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۶)

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

Jongkook_roman_وقتی طلسم شده تا عاشقت باشه_Part4کتاب رو تند ...

fallible love(عشق خطاپذیر)

وقتی غیرتی میشهبه درخواست یکی از شماها عشقاپارت اولفورمم رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط