عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی

عشق تا نوبت ما گشت تو استاد شدی
آنکه با جان و دلش مشق الف داد شدی
.
گاه بر خاک زدم چنگ و گهی آتش و آب
تو فقط دست موافق جهت باد شدی
.
تب مرداد,سرم,گاه تنم سردی دی
تو بهاران زده و موسم خرداد شدی
.
گرچه من یک زن و لیلای درونم در بند
تو به تلبیس جنون از قفس آزاد شدی
.
چو زلیخا بدرم پیرهن عشق که تو
یوسف قصه که در چاه برافتاد شدی
.
تیشه در دستم و در عمر به ظاهر شیرین
کوه,من کندم و تو سمبل فرهاد شدی....
دنیا و هرچه هست در آن‌، دیو و دد شده‌
دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده‌
ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُسته‌ است‌
هر سیزده‌ بدر که رسیده‌، لگد شده‌
هر چه دعا به سمت خدا پُست کرده‌ایم‌
مثل صدا ز کوه به ما مُسترد شده‌
ما رودهای از نفس افتاده نیستیم‌
دنیا به راه جاری ما و تو سد شده‌
امّا تو خواب دیده‌ای این‌ که به نام من‌
سیّاره‌ای توسط چشمت رصد شده‌
تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ ایم‌
دریا اسیر وسوسه ی جزر و مَد شده‌
مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل‌
رنگین‌ کمانی از سر ما و تو رد شده...
دیدگاه ها (۳)

0 دیر شد باید بخوابی نازنینم، شب به خیربا وفای ساده ی خلوت گ...

واقعا که همین مملکتو به باد دادن

0 دیر شد باید بخوابی نازنینم، شب به خیربا وفای ساده ی خلوت گ...

ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻧﯿﺴﺖﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﻟﭽ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط