❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥❤️🔥
(。♡part 150♡。)
نمیدونم چرا هنوز حاضر به کوتاه اومدن نبودم
که چشم باز کردم پارچه اي که جونگکوک دیروز خوشش
اومده بود و تو بازار خریده بودمش روي صندلي کنار تختم
نمیدونم کی گذاشته بودش اینجا ولی لبخند گشادي رو لبم اومد.
با باز کردن چشمام انگار دیروز و غم وجود نداشت و با
همه وجودم احساس خوبی داشتم و احساس خوبم خيلي زود تعبیر شد.
مهمان داشتم. اونم از فرانسه نلي و تسا کوچولو... نلی دوست خوبم که توی فرانسه باهاش آشنا شده بودم و تسا دختر کوچولوش
واي خداي خيلي خوشحال شده بودم و جون تازه گرفته بودم
مامان و بابا و نگهبانا و خدمتکاراشون و جونگکوک توي راهرو
وایستاده بود و داشتن حرف میزدن که بی توجه بهشون
پرانرژي دویدم و خودمو تو بغل نلي انداختم.
دوتايي محکم همدیگه رو بغل کردیم و یه دفعه بلند زدم زیر خنده.
خيلي بلند خندیدیم و خنده مون به گریه تلخي تبديل شد
و همدیگه رو محکم تر چسبیدیم
تسا : بسه دیده. منم هستماا
دوتایی زدیم زیر خنده و از هم جدا شدیم.
دو طرف صورت اشکیم رو گرفت. لبخند زدم
با بغض گفتم : خیلی خوشحالم که اینجایی
خودشو ازم جدا کرد و شیطون تعظیم کرد و گفت : باعثه افتخارمه بانو
اخم کردم و زدم تو بازوش و جلوي تسا خم شدم و محکم بعلش کردم
-دوست کوچولوي من..خوبي؟
خندید موهاشو بوسیدم.
-بیاین دوستاي عزيز من..حتما خيلي خسته این...
و دست جفتشون رو گرفتم و سمت اتاقي راه افتادیم.
سر راهمون دین سر رسید.
نلي سریع تعظیم کرد.
با لبخند گفتم : معرفی میکنم برادر بزرگ عزیزم شاهزاده
دین..دین اینم نلي دوست خيلي خوب من...
دين لبخندي زد و با احترام سر تکون داد و گفت : خيلي خوش اومدین.
نلي : مزاحمتمون رو ببخشین.
دین : این چه حرفیه؟ مهمان خواهرم كريستيناي گل مهمون منم هست.
تسا : پس من چی؟ منو معلفي نكردين؟
دین خندید و گفت : بله این فرشته زیبا رو معرفي نکردین
خندیدم و گفتم : اخ اخ .ببخشید ایشونم تسا خانوم گل دختر نلي..
دين دستي روي سر تسا کشید و گفت : خوش اومدي خانوم کوچولو..
و بعد به نلی نگاه کرد و گفت : پس همسرتون؟
نلي اروم گفت : فوت کرده...
دین سریع گفت : اوه. متاسفم.. من نمیدونستم
نلي : ممنونم سرورم..
دین : امیدوارم بهتون خوش بگذره.
(。♡part 150♡。)
نمیدونم چرا هنوز حاضر به کوتاه اومدن نبودم
که چشم باز کردم پارچه اي که جونگکوک دیروز خوشش
اومده بود و تو بازار خریده بودمش روي صندلي کنار تختم
نمیدونم کی گذاشته بودش اینجا ولی لبخند گشادي رو لبم اومد.
با باز کردن چشمام انگار دیروز و غم وجود نداشت و با
همه وجودم احساس خوبی داشتم و احساس خوبم خيلي زود تعبیر شد.
مهمان داشتم. اونم از فرانسه نلي و تسا کوچولو... نلی دوست خوبم که توی فرانسه باهاش آشنا شده بودم و تسا دختر کوچولوش
واي خداي خيلي خوشحال شده بودم و جون تازه گرفته بودم
مامان و بابا و نگهبانا و خدمتکاراشون و جونگکوک توي راهرو
وایستاده بود و داشتن حرف میزدن که بی توجه بهشون
پرانرژي دویدم و خودمو تو بغل نلي انداختم.
دوتايي محکم همدیگه رو بغل کردیم و یه دفعه بلند زدم زیر خنده.
خيلي بلند خندیدیم و خنده مون به گریه تلخي تبديل شد
و همدیگه رو محکم تر چسبیدیم
تسا : بسه دیده. منم هستماا
دوتایی زدیم زیر خنده و از هم جدا شدیم.
دو طرف صورت اشکیم رو گرفت. لبخند زدم
با بغض گفتم : خیلی خوشحالم که اینجایی
خودشو ازم جدا کرد و شیطون تعظیم کرد و گفت : باعثه افتخارمه بانو
اخم کردم و زدم تو بازوش و جلوي تسا خم شدم و محکم بعلش کردم
-دوست کوچولوي من..خوبي؟
خندید موهاشو بوسیدم.
-بیاین دوستاي عزيز من..حتما خيلي خسته این...
و دست جفتشون رو گرفتم و سمت اتاقي راه افتادیم.
سر راهمون دین سر رسید.
نلي سریع تعظیم کرد.
با لبخند گفتم : معرفی میکنم برادر بزرگ عزیزم شاهزاده
دین..دین اینم نلي دوست خيلي خوب من...
دين لبخندي زد و با احترام سر تکون داد و گفت : خيلي خوش اومدین.
نلي : مزاحمتمون رو ببخشین.
دین : این چه حرفیه؟ مهمان خواهرم كريستيناي گل مهمون منم هست.
تسا : پس من چی؟ منو معلفي نكردين؟
دین خندید و گفت : بله این فرشته زیبا رو معرفي نکردین
خندیدم و گفتم : اخ اخ .ببخشید ایشونم تسا خانوم گل دختر نلي..
دين دستي روي سر تسا کشید و گفت : خوش اومدي خانوم کوچولو..
و بعد به نلی نگاه کرد و گفت : پس همسرتون؟
نلي اروم گفت : فوت کرده...
دین سریع گفت : اوه. متاسفم.. من نمیدونستم
نلي : ممنونم سرورم..
دین : امیدوارم بهتون خوش بگذره.
- ۲.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط