╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
 پارت ۱۰۶ | «روزی که مانلی خندید...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

رابطه‌ی مانلی و تهیونگ آرام‌تر و شیرین‌تر از قبل شده بود.

دیگر خبری از آن ترس‌ها و فاصله‌ها نبود.

اما هنوز...

تهیونگ از دیدن خجالت کشیدن مانلی لذت می‌برد.


---

آن روز...

مانلی برای تحویل چند طرح جدید به شرکت آمده بود.

وقتی وارد اتاق شد...

دید تهیونگ کنار میز ایستاده و به طرح‌ها نگاه می‌کند.


---

مانلی با تعجب گفت:

«تو کی اومدی؟»

تهیونگ برگشت و لبخند زد.

«چند دقیقه پیش.»

مانلی جلو رفت و طرح‌ها را برداشت.

«نباید بدون اجازه نگاه می‌کردی.»

تهیونگ با شیطنت گفت:

«ولی طراحش کسیه که من دوستش دارم.»

مانلی همان لحظه ساکت شد.

صورتش کمی سرخ شد.

«تو... خیلی راحت این چیزا رو می‌گی.»

تهیونگ خندید.

«چون واقعیه.»


مانلی خواست جواب بدهد...

اما چیزی پیدا نکرد.

فقط لبخند زد و سرش را پایین انداخت.


---

بعدازظهر...

تهیونگ تصمیم گرفت کمی مانلی را از فضای کار بیرون بیاورد.

با هم به یک پارک آرام رفتند.


مانلی روی نیمکت نشست و گفت:

«فکر نمی‌کردم یه روز این‌قدر راحت کنار تو باشم.»

تهیونگ پرسید:

«چرا؟»

مانلی کمی فکر کرد.

«چون اولش تو رو خیلی دور از خودم می‌دیدم.»

«یه آدم با دنیای کاملاً متفاوت.»

تهیونگ آرام گفت:

«ولی الان؟»

مانلی لبخند زد.

«الان می‌بینم تو هم همون آدمی هستی که گاهی اشتباه می‌کنه، خسته می‌شه و فقط یه نفر رو می‌خواد که کنارش باشه.»

تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«و اون یه نفر... تویی.»

مانلی باز هم خجالت کشید.

«تهیونگ...»

تهیونگ خندید.

«باز هم سرخ شدی.»

مانلی سریع جواب داد:

«نخند!»

تهیونگ با خنده گفت:

«باشه، نمی‌خندم.»

اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.


--

غروب...

وقتی باد کمی سرد شد، تهیونگ کت خودش را روی شانه‌های مانلی گذاشت.

مانلی گفت:

«خودت سردت می‌شه.»

تهیونگ جواب داد:

«مهم نیست.»

مانلی لبخند زد.

این جمله را قبلاً هم شنیده بود...

همان روز بارانی که تهیونگ چتر را بیشتر سمت او گرفته بود.

وقتی به جلوی خانه‌ی مانلی رسیدند...

چند لحظه هر دو سکوت کردند.

تهیونگ آرام گفت:

«امروز خوش گذشت.»

مانلی لبخند زد.

«خیلی.»

بعد از خداحافظی...

مانلی چند قدم رفت.

اما برگشت و گفت:

«تهیونگ؟

«بله؟»

«ممنون که باعث می‌شی زیاد بخندم.»

تهیونگ لبخند زد.

«ممنون که دلیل خنده‌های من شدی.»

---

و آن شب...

هر دو با یک حس قشنگ خوابیدند.

(چرا اینا هر شب با حس قشتگی میخوابن؟)

حسی که از روزهای کوچک ساخته می‌شد...

از خنده‌ها...

از نگاه‌ها...

و از بودن کنار کسی که قلبشان انتخاب کرده بود.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۶ ✨

«گاهی کسی وارد زندگی‌ات می‌شود که نمی‌آید دنیا را تغییر دهد؛ فقط می‌آید تا روزهای معمولی‌ات را زیباتر کند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۴)

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۸ | «یک روز دور از همه....

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۴ | «یک شب آرام کنار ه...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۹ | «قولی برای همیشه......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط