my forbidden orden 🧚🏻♀️ 🧝🏻♀️
my forbidden orden 🧚🏻♀️ 🧝🏻♀️
part1️⃣
همهی گاردهای آرکادایس عرق میریختند. بازار دیگر اون تلاطم همیشگی خودش را ندارد و همهی مردم درآمد خودشون رو از دست دادهاند. آسترها اگه حین استفاده از جادو دیده شوند بیشک توسط دولت کشته میشن. اینها حرفهای دیروز رین بود وقتی که از پایتخت اومد خونه. عالی شد. همینجوریش هم هیچوقت اجازه نداشتم از کوه برم پایین. الان دیگه عمراً بذارن برم. احتمالا نورا من را بغل میکنه و من رو برای بیشتر موندن نصیحت میکنه و رین هم مطمئناً فقط یک نگاه تیزی به من بندازه و به قول خودش این خواسته ی حقیرانهی من رو نادیده بگیره. همین حالا هم برای ماموریت به هارتن ویل رفتن.
دقیقا وقتی که نوشتن در این مورد داخل دفتر خاطراتم رو تموم کردم رین و نورا رو دیدم که از ماموریت برگشتن و طبق معمول رو پشت بوم خونهی متروکه نشستن و در مورد برنامه های ماموریتهای بعدی خودشون حرف میزدن. یکم نزدیک اونجا شدن که ضرری نداره ،نه؟ و با اعتماد به نفسی بیش از حد با استفاده از کمی جادو از داخل پنجره ی خونه به روی پشت بوم خونه ی روبرو پریدم و بعد خونه ی بعدی و بعدی. و دقیقا لحظه ای که فکر کردم دارم موفق میشم به رین و نورا برسم با بزرگترین شکست ممکن روبرو شدم.
ناگهان جادوی من هوس کرد که من رو دقیقا وسط پرش رها کنه و من با جیغی بلند میافتم. دستهای آشنایی من رو در هوا نجات میده و
((اوه جوانا عالی بود! لطفا این توانایی آنقدر بد بودن در استفاده از جادو رو به من هم آموزش بده!)) کنایه داخل صدای رین موج میزد. با شنیدن حرفشم هوفی میکشم و سعی میکنم داغی گونه هام رو نادیده بگیرم. با کمک رین و استفاده از جادو سریع به نزدیکیهای خونهی متروکه میرسیم که ناگهان وجود گروهی رو پشت سرم احساس میکنم.
چشم های رین از شدت شوک کاملا باز میشه. رین سریعا ذهن اونها رو از تمام اتفاقات یک ساعت گذشته پاک میکنه و اونها رو بیهوش میکنه که فراموش کنند ما رو در حین استفاده از جادو دیدن. به رین و نورا کمک میکنم بدنهای بیهوش رو داخل کالسکهای بذارن و به پایگاه رئیس اعظم ببرن. تمام این مدت از عذاب وجدان و ترس اینکه رئیس رین و نورا رو بکشه دستم میلرزید. هر چقدر اصرار کردم که بذارن باهاشون برم نذاشتن و آخرش هم تا غروب منتظر برگشتشون بودم که بالاخره برگشتن. به سمت اونها دویدم با دیدن قیافهی رین که با عصبانیت سرخ شده بود سر جایم یخ میزنم.
رین و نورا رو میبینم که از اون سمت کوه که کمی تو رفتگی داره دارن به سمت من میان. از همین جا هم میتونم میزان عصبانیت رین رو ببینم. نورا هم که فقط کمی ناراحت به نظر میرسه.
بعد از اینکه به من رسیدن من نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم. میتونم جای زخم شلاق رو روی بدن های دوتاشون ببینم. رین بسیار عصبانیه ولی هیچ چیزی نمیگه که این من رو حتی بیشتر از قبل میترسونه.
من با صدایی لرزون میگم:«رین مـ-»
رین حرف من رو قطع میکنه و با صدایی ترسناک میگه:« بس کن ایوا. عذرخواهی یا هر چیز دیگه ای فایده ای نداره. تو میدونی رییس اعظم چه بلایی سرمون آورد بخاطر اون همه سربازی که مجبور شدیم حافظشون رو پاک کنیم؟ شانس آوردیم که ما رو نکشت اگه عزیز دردونه یک رییس نبودی ما می مردیم.»
از این حرف رین شوکه میشم. منظورش چیه؟ یعنی...رییس اعظم واقعا به من علاقه ی خاصی داره؟ اوه معشوقه اون پسر کرد بودن...اصلا نمیتونم فکرش رو هم بکنم. حرف رین من رو از دنیای افکار ضد و نقیضم خارج کرد
« حالا فقط بیا بریم خونه که برای امروز به اندازه یک کافی خرابکاری کردی.»
لحن رین دیگه خشن نیست. یا حداقل خشمش رو مخفی میکنه. با نورا و رین به سمت خونه میریم و وارد میشیم. خونه مون با اینکه کوچیکه و قدیمیه و تقریبا هیچ وسیله ای نداره باز هم دنجه و تنها نقطه ی امن برای ماست. رین با ورود به خونه حالش خوب میشه انگار هوای این خونه در ماکر روح هر سه تای ماست.
رین با حالتی به شدت مهربان که فقط به نورا نشون میده. نورا رو که داره غذا آماده میکنه رو از پشت بغل میکنه«عزیزکم خیلی متاسفم نتونستم ازت در مقابل شکنجه های امروز محافظت کنم من -»
رین به محض اینکه متوجه میشه من دارم میبینمشون حرفش رو متوقف میکنه.
رین با صدایی پر انرژی که ساختگی به نظر میاد میگه«خب امروز چیکارا کردی پروانه کوچولو؟ البته به جز خرابکاری امروزه منظورمه.»
با فهمیدن اینکه سعی داره بحث رو عوض کنه بهش چشم غره ای میرم.
تقریبا یک ربع بعد غذا آماده میشه و شروع میکنیم به غذا خوردن. البته که این غذا از نظر خیلی ها اصلا غذا حساب نمیشه ولی برای ما همین هم لاکچریه.
بازنشر=فالو
#داستان #فیک #فیلم #فانتری #عاشقانه #اکشن #انیمه #اکسپلور #یکتا #استوری #پارت #ویسگون
part1️⃣
همهی گاردهای آرکادایس عرق میریختند. بازار دیگر اون تلاطم همیشگی خودش را ندارد و همهی مردم درآمد خودشون رو از دست دادهاند. آسترها اگه حین استفاده از جادو دیده شوند بیشک توسط دولت کشته میشن. اینها حرفهای دیروز رین بود وقتی که از پایتخت اومد خونه. عالی شد. همینجوریش هم هیچوقت اجازه نداشتم از کوه برم پایین. الان دیگه عمراً بذارن برم. احتمالا نورا من را بغل میکنه و من رو برای بیشتر موندن نصیحت میکنه و رین هم مطمئناً فقط یک نگاه تیزی به من بندازه و به قول خودش این خواسته ی حقیرانهی من رو نادیده بگیره. همین حالا هم برای ماموریت به هارتن ویل رفتن.
دقیقا وقتی که نوشتن در این مورد داخل دفتر خاطراتم رو تموم کردم رین و نورا رو دیدم که از ماموریت برگشتن و طبق معمول رو پشت بوم خونهی متروکه نشستن و در مورد برنامه های ماموریتهای بعدی خودشون حرف میزدن. یکم نزدیک اونجا شدن که ضرری نداره ،نه؟ و با اعتماد به نفسی بیش از حد با استفاده از کمی جادو از داخل پنجره ی خونه به روی پشت بوم خونه ی روبرو پریدم و بعد خونه ی بعدی و بعدی. و دقیقا لحظه ای که فکر کردم دارم موفق میشم به رین و نورا برسم با بزرگترین شکست ممکن روبرو شدم.
ناگهان جادوی من هوس کرد که من رو دقیقا وسط پرش رها کنه و من با جیغی بلند میافتم. دستهای آشنایی من رو در هوا نجات میده و
((اوه جوانا عالی بود! لطفا این توانایی آنقدر بد بودن در استفاده از جادو رو به من هم آموزش بده!)) کنایه داخل صدای رین موج میزد. با شنیدن حرفشم هوفی میکشم و سعی میکنم داغی گونه هام رو نادیده بگیرم. با کمک رین و استفاده از جادو سریع به نزدیکیهای خونهی متروکه میرسیم که ناگهان وجود گروهی رو پشت سرم احساس میکنم.
چشم های رین از شدت شوک کاملا باز میشه. رین سریعا ذهن اونها رو از تمام اتفاقات یک ساعت گذشته پاک میکنه و اونها رو بیهوش میکنه که فراموش کنند ما رو در حین استفاده از جادو دیدن. به رین و نورا کمک میکنم بدنهای بیهوش رو داخل کالسکهای بذارن و به پایگاه رئیس اعظم ببرن. تمام این مدت از عذاب وجدان و ترس اینکه رئیس رین و نورا رو بکشه دستم میلرزید. هر چقدر اصرار کردم که بذارن باهاشون برم نذاشتن و آخرش هم تا غروب منتظر برگشتشون بودم که بالاخره برگشتن. به سمت اونها دویدم با دیدن قیافهی رین که با عصبانیت سرخ شده بود سر جایم یخ میزنم.
رین و نورا رو میبینم که از اون سمت کوه که کمی تو رفتگی داره دارن به سمت من میان. از همین جا هم میتونم میزان عصبانیت رین رو ببینم. نورا هم که فقط کمی ناراحت به نظر میرسه.
بعد از اینکه به من رسیدن من نمیتونم جلوی اشک هام رو بگیرم. میتونم جای زخم شلاق رو روی بدن های دوتاشون ببینم. رین بسیار عصبانیه ولی هیچ چیزی نمیگه که این من رو حتی بیشتر از قبل میترسونه.
من با صدایی لرزون میگم:«رین مـ-»
رین حرف من رو قطع میکنه و با صدایی ترسناک میگه:« بس کن ایوا. عذرخواهی یا هر چیز دیگه ای فایده ای نداره. تو میدونی رییس اعظم چه بلایی سرمون آورد بخاطر اون همه سربازی که مجبور شدیم حافظشون رو پاک کنیم؟ شانس آوردیم که ما رو نکشت اگه عزیز دردونه یک رییس نبودی ما می مردیم.»
از این حرف رین شوکه میشم. منظورش چیه؟ یعنی...رییس اعظم واقعا به من علاقه ی خاصی داره؟ اوه معشوقه اون پسر کرد بودن...اصلا نمیتونم فکرش رو هم بکنم. حرف رین من رو از دنیای افکار ضد و نقیضم خارج کرد
« حالا فقط بیا بریم خونه که برای امروز به اندازه یک کافی خرابکاری کردی.»
لحن رین دیگه خشن نیست. یا حداقل خشمش رو مخفی میکنه. با نورا و رین به سمت خونه میریم و وارد میشیم. خونه مون با اینکه کوچیکه و قدیمیه و تقریبا هیچ وسیله ای نداره باز هم دنجه و تنها نقطه ی امن برای ماست. رین با ورود به خونه حالش خوب میشه انگار هوای این خونه در ماکر روح هر سه تای ماست.
رین با حالتی به شدت مهربان که فقط به نورا نشون میده. نورا رو که داره غذا آماده میکنه رو از پشت بغل میکنه«عزیزکم خیلی متاسفم نتونستم ازت در مقابل شکنجه های امروز محافظت کنم من -»
رین به محض اینکه متوجه میشه من دارم میبینمشون حرفش رو متوقف میکنه.
رین با صدایی پر انرژی که ساختگی به نظر میاد میگه«خب امروز چیکارا کردی پروانه کوچولو؟ البته به جز خرابکاری امروزه منظورمه.»
با فهمیدن اینکه سعی داره بحث رو عوض کنه بهش چشم غره ای میرم.
تقریبا یک ربع بعد غذا آماده میشه و شروع میکنیم به غذا خوردن. البته که این غذا از نظر خیلی ها اصلا غذا حساب نمیشه ولی برای ما همین هم لاکچریه.
بازنشر=فالو
#داستان #فیک #فیلم #فانتری #عاشقانه #اکشن #انیمه #اکسپلور #یکتا #استوری #پارت #ویسگون
- ۱۵۷
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط