پارت ۳۳ 🖤

پارت ۳۳ 🖤
یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین بار با هم درباره‌ی گذشته حرف زده بودیم.
روی میز دو لیوان شیرموز بود. 🥛😂
گفتم: — «هنوز یادت مونده؟»
گفت: — «همه‌چیز رو.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
— «ات، من آدمی نیستم که راحت احساساتم رو بگم... ولی تو باعث شدی بخوام بهتر بشم.»
لبخند زدم. — «پس منم یه اعتراف دارم.»
— «چی؟»
— «از اینکه بالاخره اون جونگ‌کوک واقعی رو دیدم، خوشحالم.»
جونگ‌کوک لبخند زد و گفت:
— «پس امشب بهترین شب منه.»

چند ماه گذشت.
جونگ‌کوک کم‌کم از زندگی قبلیش فاصله گرفت و بیشتر روی آینده تمرکز کرد. تهیونگ هم همیشه کنارش بود و جینا هنوز هر بار ما رو می‌دید، شروع می‌کرد به مسخره کردنمون. 😂
یک روز من و جونگ‌کوک کنار دریا نشستیم.
گفتم: — «فکر می‌کنی پنج سال دیگه کجا باشیم؟»
جونگ‌کوک به دریا نگاه کرد.
— «نمی‌دونم.»
بعد به من نگاه کرد.
— «ولی امیدوارم کنار هم باشیم.»
لبخند زدم.
— «این یکی رو می‌تونم قول بدم.»🖤
دیدگاه ها (۰)

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

هنوز چند دقیقه از شروع کلاس‌ها نگذشته بود که صدای بحث از راه...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط