لعنت به من و فکر تو و حال پریشان

لعنت به من و فکر تو و حال پریشان
این قلبِ پر از عشق تو و عقل پشیمان
لعنت به شب و حادثه و حبس نفسها
آن زل زدن و خیره شدن در دل چشمان
لعنت به نگاهی که شب و روز مرا برد
شب تا به سحر غلت زدن،خوابِ گریزان
لعنت به من و این دل لامذهب خودخواه
این دیده ی تر گشته واین سینه ی بی جان
لعنت به تو و حادثه ی عشق دروغین
تقدیر من و بغض فرو رفته ی پنهان
ایّام جوانی که به حسرت سپری گشت
من مانده ام و خاطره چون شعله ی سوزان
دیدگاه ها (۱)

قلمتان را برداریدفرهنگِ معین را باز کنیدلابه لای واژه هایشچش...

عشق زیباست عشق گاهی زخم و گاهی مثل مرهم میشودعشق گاهی ...

به چشم کسی جز خودم نیا!این روزهاهیچکس جز توبه چشمم نمی‌آید،ب...

ثروتمند واقعی چیزهایی را جمع میکند،که با خرج کردن از مقدار آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط