📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)
🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ انفجار (همه چیز با هم)
[زاویه دید: تهیونگ]

ساعتِ ۹ شب بود و من حس می‌کردم دارم توی یه قفسِ طلایی حبس می‌شم. کلِ عمارتِ خانوادگی با اون لوکس بودنش، الان برام مثل یه زندانِ تاریک بود.

مینا از صبح تا حالا ول‌کن نبود. مدام می‌اومد توی اتاقِ نشیمن، لباس‌های باز می‌پوشید، می‌خندید و جوری به من نگاه می‌کرد که انگار داره یه شکار رو تماشا می‌کنه. و مامانم؟ مامانم هم مثل یه نقشه‌یِ دقیق، داشت با هر کلمه‌ای که مینا می‌گفت، راه رو برای ازدواجِ ما صاف می‌کرد.

«تهیونگ، عزیزم، می‌بینی چقدر مینا با خانواده‌ی ما سازگاره؟ اصلاً فکر کن… اگه با هم باشین، چقدر آینده‌ی درخشانی دارین!» صدای مامان مثل یه پتک بود که مدام می‌خورد به سرم.

من فقط سرم رو تکون می‌دادم. توی ذهنم فقط یه تصویر بود: جونگکوک. اون نگاهِ آروم و عمیقش. اما هر چقدر بیشتر به اون آینده‌ی “درخشانی” که مامان می‌گفت فکر می‌کردم، بیشتر حالم بد می‌شد. اون آینده‌ی درخشانی، یعنی از دست دادنِ خودم. یعنی از دست دادنِ جونگکوک.

[زاویه دید: جونگکوک]

من توی اتاقِ خودم نشسته بودم، اما اصلاً نمی‌تونستم تمرکز کنم. صدای خنده‌های اون دختره (مینا) از طبقه پایین می‌اومد و مثل یه نیشِ تیز، اعصابم رو می‌خورد.

می‌دونستم تهیونگ داره چی می‌کشه. می‌تونستم از اون بالا، لرزشِ خفیفِ شونه‌هاش رو وقتی از کنارش رد می‌شه، ببینم. اون داشت زیر فشارِ سنگینِ خانواده‌اش له می‌شد.

دلم می‌خواست همین الان برم پایین، اون دختره رو از روی دستِ تهیونگ بردارم و بگم: «به اون دست نزن! اون مالِ منه!» اما می‌دونستم اگه الان این کار رو بکنم، فقط اوضاع رو بدتر می‌کنم. باید صبر می‌کردم. اما صبر کردن، سخت‌ترین کارِ دنیا بود.

[زاویه دید: تهیونگ]

دیگه طاقتم تموم شد. صدای خنده‌ی مینا و حرف‌های مامانم که می‌گفتن “باید برای آینده‌ت تصمیم بگیری”، تبدیل شد به یه جیغِ توی گوشم. احساس کردم اکسیژنِ اتاق داره تموم می‌شه.

بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از سالن زدم بیرون. از پله‌ها دویدم بالا. دلم می‌خواست فقط فرار کنم. فرار کنم از این خونه، از این سنت‌ها، از این دختره‌ی رو مخ و از این آینده‌ای که برام ساخته بودن.

رسیدم به درِ اتاقِ جونگکوک. دستم می‌لرزید. بدون اینکه فکر کنم، در رو باز کردم و پرت شدم داخل.

جونگکوک سریع از روی تخت بلند شد. «تهیونگ؟ چی شده؟»

من هیچ حرفی نزدم. فقط افتادم توی بغلش. تمامِ اون غرورِ مصنوعی که صبح توی سالن داشتم، فرو ریخت. شروع کردم به هق‌هق کردن. اونقدر گریه می‌کردم که انگار تمامِ سال‌های تنهایی و سکوتم داره از چشمام بیرون می‌ریزه.

«اون‌ها… اون‌ها نمی‌فهمن…» با صدای بریده‌بریده گفتم. «می‌خوان من رو بردارن و بذارن جایی که دوست ندارم. اون دختره… اون زنِ آینده‌ی من نیست جونگکوک! من فقط تو رو می‌خوام… فقط تو رو!»

[زاویه دید: جونگکوک]

قلبم برای یه لحظه ایستاد. وقتی حس کردم بدنش توی بغلم می‌لرزه، تمامِ عصبانیت و خشمم تبدیل به یه حسِ بی‌پایان از محافظت شد. اونقدر محکم بغلش کردم که انگار می‌خواستم تمامِ دنیا رو ازش دور کنم.

«آروم باش… آروم باش عزیزم، من اینجام. من هیچ‌وقت نمی‌ذارم کسی تو رو مجبور به چیزی کنه.»

موی خیس و چسبیده به پیشونیش رو بوسیدم. بویِ گریه‌ی اون، برام تلخ بود، اما عشقش به من، همه‌چیز رو جبران می‌کرد.

ساعت‌ها گذشت. تهیونگ کم‌کم از گریه خسته شد و توی آغوش من، آرام‌تر شد. من هم کنارش دراز کشیدم. اما همون‌طور که به صورتِ خوابیده‌ی اون نگاه می‌کردم، یه چیزی توی دلم می‌لرزید. می‌دونستم این فقط یه شبِ آروم نیست. می‌دونستم فردا، وقتی خورشید در بیاد، جنگِ اصلی شروع می‌شه.

من نمی‌ذاشتم تهیونگ رو از من بگیرن. حتی اگه لازم بود با تمامِ دنیا بجنگم...

ادامه دارد.....
شرایط برای هر 3 پارت باید برسه:
20 لایک❣️
10 بازنشر♾️
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دهم: مهمونِ ناخوان...

پارت ۷: رقصِ خون و اشک(ترکیبی از دید: ات و تهیونگ)[از دید: ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط