My Ex
§My Ex§
P : 3
_______¥_______¥_______¥_______¥_______¥_______
ویوی ران :
باورم نمیشد ، اون ، این حرف هارو بهم زد ، درحالی که من پدر بچشم ، اصلن ، با بچه ی من چیکار کرد ؟ « تو ، با بچه ی من چیکار کردی ؟ » « من ، همین جام ، آقای هایتانی . » برگشتم و نگاه کردم ، اون ، اون پسر من بود ، باورم نمیشه ، الان حداقل ۸ سالشه ، ولی چرا انقدر رسمی حرف میزنه ؟ « با من ، کاری داشتین ؟ آقای هایتانی . » « آقای هایتانی چیه ؟ من پدرتم ! انقد رسمی نباش و بیا بغلـــ » « متاسفم ، ولی من هیچ خاطره ای باشما ندارم ! شمارو به یاد نمیارم ، فقط اسمی ازتون شنیدم ، همین . » « خوب ، اگه الان با من بیای ، قول میدم خاطره های خوبی برات میسازم ! حالا ، بیا بغلم بابایی » آروم آروم اومد سمتم ولی من رو رد کرد و رفت پیش مامانش و اون رو بغل کرد « اوه ، ران ، میبینی ؟ حتی بچت هم تورو پس زد ، این فقط ۶ سالشه ، اما میبینی چقدر شعورش ازت بیشتره ؟ » « چی ؟ اون ۶ سالشه ؟ من فکر میکردم که ۸ سالشه ! » « آه احمق ، من ۷ ساله که به صورت متقابل ترکت کردم ! و ایشون که مرد با شخصیت مامانیشه ؛ ۶ سالشه . »
« اوهوممم ! من کنار مادر و آکیرا _ سان کاملا راحتم و هیچ دغدغه ای ندارم 🙂↔️ در اصل ، هیچ علاقه ای که با یه مرد غریبه برم که ادعا میکنه که پدرمه ، ندارم . » ران خشمی مهار نشدنی داشت . . . داشت به ماریا چشم غره میرفت . ماریا هم نیشش را با تمسخر باز تر کرد و این لبخند تمسخر آمیز حتی به چشمانش هم رسید .
ران رو به پسرش گفت : « هــی ، پسرم ، چرا فکر میکنی که من ادعا میکنم که پدرتم اونم در صورتی که اون مردک ادعا میکنه پدرته ؟ ! » میشد خشم و حسادت ران را از چشمانش خواند ماریا با لحن کش دار و تمسخر آمیزی گفت : « هه ران چرا فکر میکنی که اون با این حرف هات مُرَدَد میشه ؟ اون برای اولین باره که تورو میبینه ! » قلبم به معنای واقعی شکست و منی که تا حالا از هیج بنی بشری جز ریندو رکب نخورده بودم ، حالا شکسته شدن . درهم آمیختگی احساساتم داشت منو متلاشی میکرد . چشمام تار میدیدن اما سریع برگشتم و رفتم . که ناگهان پسرم با تمسخر گفت : «خـداحـافـظ ! پــاپــا . . . » واقعا نا امیدی بودم . حتی پسرم هم ولم کرده بود ، اما اما واقعا من چرا اون شب اون کار رو انجام دادم ؟ چرا نتونستم جلوی هیز بازی خودم رو بگیرم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چـــــرا ؟ من . . . من حتی . . . حتی اسم پسر خودم رو هم نمیدونم ، همش هم تقصیر خود کنه . . . اگه ، اگه اون روز جلوی خودم رو میگرفتم ، الان پسرم من رو به جای { آقای هایتانی } ، { بابا } صدا میزد . . .
✨پـــایــــانــــ!✨
اگه دوسش داشتین بهم بگین❤️✨
فالو یادتون نره🥹✨
۷۰ تاییمونم مبارککککک 😭✨
P : 3
_______¥_______¥_______¥_______¥_______¥_______
ویوی ران :
باورم نمیشد ، اون ، این حرف هارو بهم زد ، درحالی که من پدر بچشم ، اصلن ، با بچه ی من چیکار کرد ؟ « تو ، با بچه ی من چیکار کردی ؟ » « من ، همین جام ، آقای هایتانی . » برگشتم و نگاه کردم ، اون ، اون پسر من بود ، باورم نمیشه ، الان حداقل ۸ سالشه ، ولی چرا انقدر رسمی حرف میزنه ؟ « با من ، کاری داشتین ؟ آقای هایتانی . » « آقای هایتانی چیه ؟ من پدرتم ! انقد رسمی نباش و بیا بغلـــ » « متاسفم ، ولی من هیچ خاطره ای باشما ندارم ! شمارو به یاد نمیارم ، فقط اسمی ازتون شنیدم ، همین . » « خوب ، اگه الان با من بیای ، قول میدم خاطره های خوبی برات میسازم ! حالا ، بیا بغلم بابایی » آروم آروم اومد سمتم ولی من رو رد کرد و رفت پیش مامانش و اون رو بغل کرد « اوه ، ران ، میبینی ؟ حتی بچت هم تورو پس زد ، این فقط ۶ سالشه ، اما میبینی چقدر شعورش ازت بیشتره ؟ » « چی ؟ اون ۶ سالشه ؟ من فکر میکردم که ۸ سالشه ! » « آه احمق ، من ۷ ساله که به صورت متقابل ترکت کردم ! و ایشون که مرد با شخصیت مامانیشه ؛ ۶ سالشه . »
« اوهوممم ! من کنار مادر و آکیرا _ سان کاملا راحتم و هیچ دغدغه ای ندارم 🙂↔️ در اصل ، هیچ علاقه ای که با یه مرد غریبه برم که ادعا میکنه که پدرمه ، ندارم . » ران خشمی مهار نشدنی داشت . . . داشت به ماریا چشم غره میرفت . ماریا هم نیشش را با تمسخر باز تر کرد و این لبخند تمسخر آمیز حتی به چشمانش هم رسید .
ران رو به پسرش گفت : « هــی ، پسرم ، چرا فکر میکنی که من ادعا میکنم که پدرتم اونم در صورتی که اون مردک ادعا میکنه پدرته ؟ ! » میشد خشم و حسادت ران را از چشمانش خواند ماریا با لحن کش دار و تمسخر آمیزی گفت : « هه ران چرا فکر میکنی که اون با این حرف هات مُرَدَد میشه ؟ اون برای اولین باره که تورو میبینه ! » قلبم به معنای واقعی شکست و منی که تا حالا از هیج بنی بشری جز ریندو رکب نخورده بودم ، حالا شکسته شدن . درهم آمیختگی احساساتم داشت منو متلاشی میکرد . چشمام تار میدیدن اما سریع برگشتم و رفتم . که ناگهان پسرم با تمسخر گفت : «خـداحـافـظ ! پــاپــا . . . » واقعا نا امیدی بودم . حتی پسرم هم ولم کرده بود ، اما اما واقعا من چرا اون شب اون کار رو انجام دادم ؟ چرا نتونستم جلوی هیز بازی خودم رو بگیرم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ چـــــرا ؟ من . . . من حتی . . . حتی اسم پسر خودم رو هم نمیدونم ، همش هم تقصیر خود کنه . . . اگه ، اگه اون روز جلوی خودم رو میگرفتم ، الان پسرم من رو به جای { آقای هایتانی } ، { بابا } صدا میزد . . .
✨پـــایــــانــــ!✨
اگه دوسش داشتین بهم بگین❤️✨
فالو یادتون نره🥹✨
۷۰ تاییمونم مبارککککک 😭✨
- ۳.۳k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط