「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 132
✦.................................
جونگکوک همانجا متوقف شد، قاشق در دستش ماند. نیکی لبخند شیطنتآمیزی زد
+ مشکلی پیش اومده، اقای جئون؟
جونگکوک آرام به او نگاه کرد
_ چرا اینجوری نگام میکنی؟
+ میخوام ببینم غذام خوشمزست یا نه.
جونگکوک چند ثانیه به قاشق نگاه کرد بعد به نیکی، بعد دوباره به قاشق. نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و زد زیرخنده
+ خیلی شوره، نه؟!
جونگکوک با همان ابهت همیشگی قاشق را پایین گذاشت.
_ یکم.
نیکی با خنده دستش را روی دهانش گذاشت
+ یکم؟!
_ خیلی خب... شوره.
نیکی آنقدر خندید که شانههایش تکان خورد و جونگکوک فقط نگاهش کرد چند لحظه بعد، خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
نیکی با چشمهای خیس از خنده گفت:
+ پس چرا گفتی خوشمزست؟
جونگکوک به صندلی تکیه داد
_ چون با ذوق درستش کرده بودی.
خندهی نیکی کمکم آرام شد نگاهش روی صورت جونگکوک ماند. جونگکوک خیلی عادی ادامه داد:
+ و نمیخواستم بزنم تو ذوقت.
نیکی دیگر چیزی نگفت فقط لبخندش نرم شد چند ثانیه بعد آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
+ دفعهی بعد خودت نمک بزن
_ دفعهی بعد؟
+ آره.
جونگکوک نگاهش کرد
_ یعنی قراره دوباره برام غذا درست کنی؟
نیکی لبخند زد
+ اگه زنده بمونی، اره.
جونگکوک خندید و دست نیکی را گرفت
جونگکوک: پس مجبورم زنده بمونم.
نیکی آرام سرش را پایین انداخت.
و برای چند لحظه، تمام خستگی روز از صورت جونگکوک رفت چون برای مردی مثل او، شاید هیچ چیز به اندازهی برگشتن به ویلایی که نیکی در آن منتظرش بود، آرامش نداشت حتی اگر شامش قرار بود با سه برابر مقدار معمول نمک سرو شود.
ـ [ بعد از شام ]
نیکی از جایش بلند شد و بشقابش را برداشت
+ من جمع میکنم
جونگکوک همان لحظه دستش را گرفت
_ ولش کن.
+ خودم درستش کردم، خودمم جمعش میکنم.
_ گفتم ولش کن...!
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بشقاب را روی میز گذاشت
+ خیلی رئیسبازی درمیاری.
جونگکوک دستش را گرفت و آرام از کنار میز بلندش کرد
_ فقط وقتی پای تو وسطه.
نیکی چیزی نگفت؛ فقط انگشتهایش را میان انگشتهای او قفل کرد. چند دقیقه بعد، از پلهها بالا رفتند راهروی طبقهی بالا خلوت بود و جونگکوک به جای اتاق خواب، نیکی را سمت انتهای راهرو برد.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ کجا میریم؟
_ یه جا که فکر کنم خوشت بیاد.
جونگکوک درِ بزرگی را باز کرد؛ اتاق بزرگی پشت در بود؛ کف مخصوص تمرین، کیسه بوکس سنگین، چند وسیلهی تمرینی، آینهی سرتاسری و یک رینگ کوچک در انتهای سالن.
چشمهای نیکی برق زد
+ واو...
نیکی چند قدم داخل رفت و نگاهش را همهجا چرخاند
+تو اینجا بوکس تمرین میکنی؟
_ گاهی.
نیکی دستش را روی کیسهی بوکس کشید
+ چرا زودتر بهم نگفتی؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ نپرسیدی.
+ خب الان پرسیدم.
گوشهی لب جونگکوک بالا رفت، سمت قفسه رفت و نوارهای مخصوص دستش را برداشت نیکی همانطور که نگاهش میکرد، گفت:
+ میشه منم تمرین کنم؟
جونگکوک همان لحظه سرش را بالا آورد
_ الان کامل خوب شدی؟
+ آره.
جونگکوک چند لحظه به نیکی نگاه کرد، بعد نوارهای سفید را برداشت و شروع کرد به بستن دور دستهایش. نیکی همانطور که به او خیره شده بود، آرام روی یکی از نیمکتها نشست.
جونگکوک نوار را دور مشت چرخاند، محکم کشید و با دقت بست؛ بعد دستش را چند بار مشت و باز کرد تا مطمئن شود محکم شده.
نیکی با کنجکاوی نگاهش میکرد.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 132
✦.................................
جونگکوک همانجا متوقف شد، قاشق در دستش ماند. نیکی لبخند شیطنتآمیزی زد
+ مشکلی پیش اومده، اقای جئون؟
جونگکوک آرام به او نگاه کرد
_ چرا اینجوری نگام میکنی؟
+ میخوام ببینم غذام خوشمزست یا نه.
جونگکوک چند ثانیه به قاشق نگاه کرد بعد به نیکی، بعد دوباره به قاشق. نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و زد زیرخنده
+ خیلی شوره، نه؟!
جونگکوک با همان ابهت همیشگی قاشق را پایین گذاشت.
_ یکم.
نیکی با خنده دستش را روی دهانش گذاشت
+ یکم؟!
_ خیلی خب... شوره.
نیکی آنقدر خندید که شانههایش تکان خورد و جونگکوک فقط نگاهش کرد چند لحظه بعد، خودش هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
نیکی با چشمهای خیس از خنده گفت:
+ پس چرا گفتی خوشمزست؟
جونگکوک به صندلی تکیه داد
_ چون با ذوق درستش کرده بودی.
خندهی نیکی کمکم آرام شد نگاهش روی صورت جونگکوک ماند. جونگکوک خیلی عادی ادامه داد:
+ و نمیخواستم بزنم تو ذوقت.
نیکی دیگر چیزی نگفت فقط لبخندش نرم شد چند ثانیه بعد آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
+ دفعهی بعد خودت نمک بزن
_ دفعهی بعد؟
+ آره.
جونگکوک نگاهش کرد
_ یعنی قراره دوباره برام غذا درست کنی؟
نیکی لبخند زد
+ اگه زنده بمونی، اره.
جونگکوک خندید و دست نیکی را گرفت
جونگکوک: پس مجبورم زنده بمونم.
نیکی آرام سرش را پایین انداخت.
و برای چند لحظه، تمام خستگی روز از صورت جونگکوک رفت چون برای مردی مثل او، شاید هیچ چیز به اندازهی برگشتن به ویلایی که نیکی در آن منتظرش بود، آرامش نداشت حتی اگر شامش قرار بود با سه برابر مقدار معمول نمک سرو شود.
ـ [ بعد از شام ]
نیکی از جایش بلند شد و بشقابش را برداشت
+ من جمع میکنم
جونگکوک همان لحظه دستش را گرفت
_ ولش کن.
+ خودم درستش کردم، خودمم جمعش میکنم.
_ گفتم ولش کن...!
نیکی چند ثانیه نگاهش کرد و بعد بشقاب را روی میز گذاشت
+ خیلی رئیسبازی درمیاری.
جونگکوک دستش را گرفت و آرام از کنار میز بلندش کرد
_ فقط وقتی پای تو وسطه.
نیکی چیزی نگفت؛ فقط انگشتهایش را میان انگشتهای او قفل کرد. چند دقیقه بعد، از پلهها بالا رفتند راهروی طبقهی بالا خلوت بود و جونگکوک به جای اتاق خواب، نیکی را سمت انتهای راهرو برد.
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ کجا میریم؟
_ یه جا که فکر کنم خوشت بیاد.
جونگکوک درِ بزرگی را باز کرد؛ اتاق بزرگی پشت در بود؛ کف مخصوص تمرین، کیسه بوکس سنگین، چند وسیلهی تمرینی، آینهی سرتاسری و یک رینگ کوچک در انتهای سالن.
چشمهای نیکی برق زد
+ واو...
نیکی چند قدم داخل رفت و نگاهش را همهجا چرخاند
+تو اینجا بوکس تمرین میکنی؟
_ گاهی.
نیکی دستش را روی کیسهی بوکس کشید
+ چرا زودتر بهم نگفتی؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ نپرسیدی.
+ خب الان پرسیدم.
گوشهی لب جونگکوک بالا رفت، سمت قفسه رفت و نوارهای مخصوص دستش را برداشت نیکی همانطور که نگاهش میکرد، گفت:
+ میشه منم تمرین کنم؟
جونگکوک همان لحظه سرش را بالا آورد
_ الان کامل خوب شدی؟
+ آره.
جونگکوک چند لحظه به نیکی نگاه کرد، بعد نوارهای سفید را برداشت و شروع کرد به بستن دور دستهایش. نیکی همانطور که به او خیره شده بود، آرام روی یکی از نیمکتها نشست.
جونگکوک نوار را دور مشت چرخاند، محکم کشید و با دقت بست؛ بعد دستش را چند بار مشت و باز کرد تا مطمئن شود محکم شده.
نیکی با کنجکاوی نگاهش میکرد.
- ۵۴۸
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط