دوستان برای اینکه از گمراهیی در بیاید
دوستان برای اینکه از گمراهیی در بیاید
لوید خودش رو به عنوان دوست صمیمی قبلی داناوان جا زد داناوان اون رو خیلی دوست داشت
(الان توئتعه های ذهن و آدم فضایی داناوان رو در نظر نگیرید فکر کنید آدم عادیه ولی خب شرور همین)
و رفت با داناوان حرف زد مثلا اسم دوست جیمز هست
جیمز: داناون نمیخوای یه فکری به حال پسرات بکنی؟
داناوان: هوم؟ منظورت چیه؟
جیمز: خواستگاری چیزی
داناوان: نه
جیمز: برای چی؟؟
داناوان: هرکی باشه نباید به هیچ عنوان ذره ای روی اسم دزموند تأثیر بزاره..
جیمز: من برای پسر کوچیکت میشناسم
داناوان: اون بچه است...
جیمز: اون دیگه 18 سالشه رفیق
داناوان: کی هست حالا
جیمز: دختر یه هتل دار معروف در گوش داناوان: اون هتل ترکونده هم اسم شما شده ها
داناوان: کی هست بگو
جیمز : آنیا ... فورجر
داناوان: چی داری میگی فورجر؟ اون یه روانپزشکه من باهاش هم صحبت شدم
جیمز: عه؟ آخه همسرش رفیق همسر منه و من هم باهاش حرف زدم اون تا وقتی کار هتل تموم بشه رفته بود تو کار روانپزشکی تا بیکار نمونه 😅
داناوان: نمیدونستم.... مطمئنی آدم درست و حسابیه؟ دخترش ؟
جیمز: معلومه دخترش عین ماه زیباست
ذهن لوید: خدایا مجبورم ....
داناوان: وایسا اون که به پسر من مشت زد ؟ اونا باهم دعوا هم دارن؟
جیمز دست پاچه شد: چیز...ام خب اونا دوست شدن لوید فورجر گفت😅😅😅😅😅
داناوان : اوکی کن.
جیمز: چ...چیو؟
داناوان : نامزدیو
جیمز: ها....هااا؟ چشم
داناوان : میتونی بری
جیمز: بله بله چشم
لوید داره میره از اونجا دور شد ماسک جیمز رو کند انداخت دور و گفت: خیلی آسون بود داناوان تو اینجور موضوعات ذره ای اهمیت به خرج نمیده.....
لوید خودش رو به عنوان دوست صمیمی قبلی داناوان جا زد داناوان اون رو خیلی دوست داشت
(الان توئتعه های ذهن و آدم فضایی داناوان رو در نظر نگیرید فکر کنید آدم عادیه ولی خب شرور همین)
و رفت با داناوان حرف زد مثلا اسم دوست جیمز هست
جیمز: داناون نمیخوای یه فکری به حال پسرات بکنی؟
داناوان: هوم؟ منظورت چیه؟
جیمز: خواستگاری چیزی
داناوان: نه
جیمز: برای چی؟؟
داناوان: هرکی باشه نباید به هیچ عنوان ذره ای روی اسم دزموند تأثیر بزاره..
جیمز: من برای پسر کوچیکت میشناسم
داناوان: اون بچه است...
جیمز: اون دیگه 18 سالشه رفیق
داناوان: کی هست حالا
جیمز: دختر یه هتل دار معروف در گوش داناوان: اون هتل ترکونده هم اسم شما شده ها
داناوان: کی هست بگو
جیمز : آنیا ... فورجر
داناوان: چی داری میگی فورجر؟ اون یه روانپزشکه من باهاش هم صحبت شدم
جیمز: عه؟ آخه همسرش رفیق همسر منه و من هم باهاش حرف زدم اون تا وقتی کار هتل تموم بشه رفته بود تو کار روانپزشکی تا بیکار نمونه 😅
داناوان: نمیدونستم.... مطمئنی آدم درست و حسابیه؟ دخترش ؟
جیمز: معلومه دخترش عین ماه زیباست
ذهن لوید: خدایا مجبورم ....
داناوان: وایسا اون که به پسر من مشت زد ؟ اونا باهم دعوا هم دارن؟
جیمز دست پاچه شد: چیز...ام خب اونا دوست شدن لوید فورجر گفت😅😅😅😅😅
داناوان : اوکی کن.
جیمز: چ...چیو؟
داناوان : نامزدیو
جیمز: ها....هااا؟ چشم
داناوان : میتونی بری
جیمز: بله بله چشم
لوید داره میره از اونجا دور شد ماسک جیمز رو کند انداخت دور و گفت: خیلی آسون بود داناوان تو اینجور موضوعات ذره ای اهمیت به خرج نمیده.....
- ۴.۷k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط