عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۵
چهره مرد روی صفحه نمایش برای چند ثانیه اتاق کنترل را در سکوت فرو برد. مأمورها منتظر واکنش جونگکوک بودند، اما او فقط به تصویر خیره مانده بود. نگاهش دیگر شبیه یک مدیرعامل آرام نبود؛ انگار خاطرهای قدیمی دوباره زنده شده بود.
تهیونگ با تعجب پرسید:
«میشناسیش؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اسمش... کانگ مینسوئه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
یکی از مأمورها سریع پرونده را باز کرد.
«طبق اطلاعات ما، چند ساله ناپدید شده.»
جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.
«قبلاً توی بخش تحقیق و توسعه شرکت کار میکرد...»
«یکی از بهترین مهندسهای مسابقه.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا الان دنبال هاناست؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«چون بعد از یه حادثه از شرکت اخراج شد...»
«اما فکر نمیکنم همه ماجرا همین باشه.»
در همان لحظه، صدای هانا از بیسیم بلند شد.
«آخرین پیچ رو رد کردم.»
جونگکوک سریع به خودش آمد.
«اختلافت با نفر دوم چهار ثانیهست.»
«با همین ریتم ادامه بده.»
هانا لبخند زد و پایش را روی پدال گاز فشرد. فراری قرمز با قدرت از آخرین مسیر مستقیم عبور کرد. تماشاگرها از روی صندلیهایشان بلند شده بودند و پرچمها در هوا تکان میخوردند. همه منتظر عبور ماشین شماره هفت از خط پایان بودند.
چند ثانیه بعد...
پرچم شطرنجی بالا رفت.
هانا با اختلاف قابل توجه، از خط پایان عبور کرد.
صدای تشویق تمام پیست را لرزاند.
گزارشگر با هیجان فریاد زد:
«قهرمان رالی بزرگ سئول... پارک هانا!»
هانا کلاه ایمنیاش را برداشت و نفس عمیقی کشید. لبخند رضایت روی صورتش نشسته بود. مکانیکهای تیم با خوشحالی به سمتش دویدند و همه او را در آغوش گرفتند. ماهها تلاش، بالاخره نتیجه داده بود.
جونگکوک هم از اتاق کنترل خارج شد و به سمت پیست رفت. وقتی به هانا رسید، برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد خیلی کوتاه گفت:
«تبریک میگم...»
هانا خندید.
«فقط همین؟»
جونگکوک برای اولین بار، لبخند واضحتری زد.
«قهرمان شدی...»
«به نظرم همین خودش همه حرفاست.»
هانا با شیطنت گفت:
«از زبون شما همینم یه تعریف مفصله.»
کنار سکو، تهیونگ با خنده گفت:
«فکر کنم امروز رئیس رکورد لبخند زدنش رو شکست.»
چند نفر از اعضای تیم خندیدند.
جونگکوک نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
«خیلی بیکار شدی.»
همه مشغول جشن بودند که یکی از مأمورهای ویژه دوباره نزدیک شد.
این بار لحنش جدیتر بود.
«آقای جئون... کانگ مینسو دوباره فرار کرده.»
«ولی قبل از فرار، یه کیف از خودش جا گذاشته.»
جونگکوک و تهیونگ همراه مأمور به اتاق امنیت رفتند.
داخل کیف فقط چند نقشه فنی، یک لپتاپ و یک فلش مموری وجود داشت.
روی فلش، فقط یک کلمه نوشته شده بود...
PROJECT X
تهیونگ آرام گفت:
«این اسم برات آشناست؟»
جونگکوک بدون اینکه چشم از فلش بردارد، جواب داد:
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی...»
در همان لحظه، هانا وارد اتاق شد.
مدال قهرمانی هنوز دور گردنش بود.
با دیدن چهره جدی آنها پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک فلش را در مشت فشرد.
برای چند ثانیه به هانا نگاه کرد.
او تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید.
اگر هانا میفهمید Project X چیست...
ممکن بود همه چیز، حتی قرارداد ازدواجشان، زیر سؤال برود.
«راز واقعی، دیگر فقط خرابکاری در یک مسابقه نبود... بلکه به گذشته تاریک JK Motors و خانواده جونگکوک گره خورده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۵
چهره مرد روی صفحه نمایش برای چند ثانیه اتاق کنترل را در سکوت فرو برد. مأمورها منتظر واکنش جونگکوک بودند، اما او فقط به تصویر خیره مانده بود. نگاهش دیگر شبیه یک مدیرعامل آرام نبود؛ انگار خاطرهای قدیمی دوباره زنده شده بود.
تهیونگ با تعجب پرسید:
«میشناسیش؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اسمش... کانگ مینسوئه.»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
یکی از مأمورها سریع پرونده را باز کرد.
«طبق اطلاعات ما، چند ساله ناپدید شده.»
جونگکوک نگاهش را از صفحه برنداشت.
«قبلاً توی بخش تحقیق و توسعه شرکت کار میکرد...»
«یکی از بهترین مهندسهای مسابقه.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا الان دنبال هاناست؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«چون بعد از یه حادثه از شرکت اخراج شد...»
«اما فکر نمیکنم همه ماجرا همین باشه.»
در همان لحظه، صدای هانا از بیسیم بلند شد.
«آخرین پیچ رو رد کردم.»
جونگکوک سریع به خودش آمد.
«اختلافت با نفر دوم چهار ثانیهست.»
«با همین ریتم ادامه بده.»
هانا لبخند زد و پایش را روی پدال گاز فشرد. فراری قرمز با قدرت از آخرین مسیر مستقیم عبور کرد. تماشاگرها از روی صندلیهایشان بلند شده بودند و پرچمها در هوا تکان میخوردند. همه منتظر عبور ماشین شماره هفت از خط پایان بودند.
چند ثانیه بعد...
پرچم شطرنجی بالا رفت.
هانا با اختلاف قابل توجه، از خط پایان عبور کرد.
صدای تشویق تمام پیست را لرزاند.
گزارشگر با هیجان فریاد زد:
«قهرمان رالی بزرگ سئول... پارک هانا!»
هانا کلاه ایمنیاش را برداشت و نفس عمیقی کشید. لبخند رضایت روی صورتش نشسته بود. مکانیکهای تیم با خوشحالی به سمتش دویدند و همه او را در آغوش گرفتند. ماهها تلاش، بالاخره نتیجه داده بود.
جونگکوک هم از اتاق کنترل خارج شد و به سمت پیست رفت. وقتی به هانا رسید، برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد. بعد خیلی کوتاه گفت:
«تبریک میگم...»
هانا خندید.
«فقط همین؟»
جونگکوک برای اولین بار، لبخند واضحتری زد.
«قهرمان شدی...»
«به نظرم همین خودش همه حرفاست.»
هانا با شیطنت گفت:
«از زبون شما همینم یه تعریف مفصله.»
کنار سکو، تهیونگ با خنده گفت:
«فکر کنم امروز رئیس رکورد لبخند زدنش رو شکست.»
چند نفر از اعضای تیم خندیدند.
جونگکوک نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.
«خیلی بیکار شدی.»
همه مشغول جشن بودند که یکی از مأمورهای ویژه دوباره نزدیک شد.
این بار لحنش جدیتر بود.
«آقای جئون... کانگ مینسو دوباره فرار کرده.»
«ولی قبل از فرار، یه کیف از خودش جا گذاشته.»
جونگکوک و تهیونگ همراه مأمور به اتاق امنیت رفتند.
داخل کیف فقط چند نقشه فنی، یک لپتاپ و یک فلش مموری وجود داشت.
روی فلش، فقط یک کلمه نوشته شده بود...
PROJECT X
تهیونگ آرام گفت:
«این اسم برات آشناست؟»
جونگکوک بدون اینکه چشم از فلش بردارد، جواب داد:
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی...»
در همان لحظه، هانا وارد اتاق شد.
مدال قهرمانی هنوز دور گردنش بود.
با دیدن چهره جدی آنها پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک فلش را در مشت فشرد.
برای چند ثانیه به هانا نگاه کرد.
او تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید.
اگر هانا میفهمید Project X چیست...
ممکن بود همه چیز، حتی قرارداد ازدواجشان، زیر سؤال برود.
«راز واقعی، دیگر فقط خرابکاری در یک مسابقه نبود... بلکه به گذشته تاریک JK Motors و خانواده جونگکوک گره خورده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۵.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط