بخونید قشنگه

بخونید قشنگه ...
گرگی که استخوانی در گلویش گیر کرده بود به دنبال کسی میگشت که آن را در آورد ... در این هنگام به لک لکی رسید و از او خواست تا در برابر مزد ، او را از این عذاب نجات دهد ... لک لک سرش را در دهان گرگ کرد و استخوان را در آورد و طلب پاداش کرد ... گرگ به او گفت : همین که سرت را سالم از دهان من بیرون آوردی برایت کافی نیست؟؟! ... وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند تنها انتظاری که میتواند داشته باشد این است که گزندی از او نبیند ... و اینگونه است دنیا پر از تباهی شده ... نه بخاطر وجود آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب ...
دیدگاه ها (۹)

ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﮑﯿﻢ ﮔﻮﯾﺪ : ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼﺍﺯﮔﻨﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ؛ ﺧ...

ﺍﻱ ﻛﻪ ﺭﻭﺯﻱَ ﻫﻤﻪ ﺧﻠﻖ ﺯ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﺗﻮﻧِﻪﺁﺳﻤﻮﻧﻬﺎ ﻭ ﺯﻣﻴﻦ ﻛِﺮﺩﻩ ﻛﺮﺩﺍﺭ ...

کی روا باشد که گردد عاشق غمخوار،خواردر دهِ عشق تو اندر کوچه ...

مورد داشتیم دختره یک ساعت نشسته عکسشو کنار لامبورگینی فتو شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط