* دروغ های مادر (1) *

* دروغ های مادر (1) *

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
دیدگاه ها (۶)

* دروغ های مادر (2) *زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کار...

* دروغ های مادر (3)*قدری بزرگ تر شدم و ناچار باید به مدرسه م...

نصیحت

نصیحت

،‎شما که نبودید؛ اما خدای‌تان بود. می‌تواند گواهی بدهد راه م...

Custom bride part : 4

Custom bride part : 7

دروغهای مادرم :داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرز...

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بود...

دروغهای مادرم ... فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این ا...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۱77→

..۱ سعی کنید روزانه مقدار فراوانی آب یانوشیدنی‌هایی‌ بنوشید...

پارت ³حدود ساعت ۳ شب بود که هائون بیدار شد هائون .... چرا خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط