حرفی نمی ماند
حرفی نمی ماند
تنها لبخند ماسیده ای بر روی لبهایمان
وکلاهی که هنگام عبور از کنار یکدیگر از سر برمیداریم
و دوستت دارم هایی که لق لقه ی دهانهای هرجاییمان شده ...
گاهی حرفی از دلتنگی که مثلا دلم هوای دلت رادارد و کجایی و چه خبرها از حال و هوای روزهایت
گاهی مثلا نگرانی از اینکه قلبت آرام است یا طوفانزده ...
بیش از اینها نه چیزی در دل داریم نه بر لب ... ویرانه های به جا مانده دلهاییست که از سردی و سختیشان صخره های قطبی هم متعجبند ...
و گاه می اندیشم که فردا به دخترکم چه خواهم آموخت از دوستت دارم هایی که هرگز نبود و نسلی که تار عنکبوت به عاشقانه هایش طعنه میزد ...
تنها لبخند ماسیده ای بر روی لبهایمان
وکلاهی که هنگام عبور از کنار یکدیگر از سر برمیداریم
و دوستت دارم هایی که لق لقه ی دهانهای هرجاییمان شده ...
گاهی حرفی از دلتنگی که مثلا دلم هوای دلت رادارد و کجایی و چه خبرها از حال و هوای روزهایت
گاهی مثلا نگرانی از اینکه قلبت آرام است یا طوفانزده ...
بیش از اینها نه چیزی در دل داریم نه بر لب ... ویرانه های به جا مانده دلهاییست که از سردی و سختیشان صخره های قطبی هم متعجبند ...
و گاه می اندیشم که فردا به دخترکم چه خواهم آموخت از دوستت دارم هایی که هرگز نبود و نسلی که تار عنکبوت به عاشقانه هایش طعنه میزد ...
- ۶۴۴
- ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط