" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۱۵
ویو النا
وقتی رسیدیم با یه مسیر نسبتا طولانی که پر از سنگ های ریز و درشت بود مواجه شدیم لبخند ضایعی زدم و به مامانم اروم گفتم
+مگه فقط یه عقد ساده نبود
م ا = رسم و رسومامون رو نمیشه نگیریم که
هوفی کشیدیم و به جونگکوک نگاه کردم که داشت به این مسیر نگاه میکرد و فک میکرد که چه غلطی کنه
... : عروس و داماد باید باهم از این راه ناهموار رد بشن تا بتونه در پستی و بلندی زندگیشون موفق باشن جونگکوک اروم و زمزمه وار گفت
_ واقعا دارم خودمو دستس دستی نابود میکنم
+چی میگی ؟
_ هیچی میگم از این مسیر به راحتی رد میشم
+تو راحت رد میشی ولی من
به کفش پاشنه بلندم اشاره کردم و گفتم
+خب بریم دیگه
دست همو گرفتیم و راه افتادیم
_ مراقب باش
+باشه
چون کفشم پاشنه بلند بود هی پام پیچ میخورد
+ من اگه کسی که اینو درست کردن رووو ....پیدا کنم یه دست کتکش میزنم
چند قدم که رفتیم پام پیچ خورد و داشتم میوفتادم که جونگکوک منو گرفت به بقیه نگاه کردم که داشتن با هیجان به ما نگاه میکردن خنده ضایعی زدم و توی گوش جونگکوک گفتم
+ از ۵ سال قبل تا حالا چه قدر قوی شدی ( لبخند )
_ منظورت چیه ؟
+الان میفهمی
تو یه حرکت خودمو انداخت بغل جونگکوک
_ چیکار میکنی کمرم شکست
+تحمل کن ......بقیه دارن میبینن
بلند گفتم
+جونگکوک گفت نمیخواد من این مسیر رو برم پس خودش منو میبره
+تحمل کن یه ذره دیگه مونده ( اروم )
_ کمرممم
بلاخره این مسیر تموم شد جونگکوک منو اورد پایین و چپ چپ نگام کرد
+اینطوری نگام نکن رسم خاندان تونه دیگه به من چه
_ خاندان من خاندان شما هم حساب میشه
+اصلا به من چه
چند ساعت گذشت و خورشید جای خودشو به ماه داد و مراسم هم تموم شد سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ی جدیدی که جونگکوک گرفته بود
م ک = به به چه خونه ایی ....جونگکوک اینا از تو بعیده راستشو بگو کی کمکت کرده ( خنده )
_ مادر من تو مادرمی یا دشمنم
م ک : حقیقته مگه نه النا جان...........................
پارت ۱۵
ویو النا
وقتی رسیدیم با یه مسیر نسبتا طولانی که پر از سنگ های ریز و درشت بود مواجه شدیم لبخند ضایعی زدم و به مامانم اروم گفتم
+مگه فقط یه عقد ساده نبود
م ا = رسم و رسومامون رو نمیشه نگیریم که
هوفی کشیدیم و به جونگکوک نگاه کردم که داشت به این مسیر نگاه میکرد و فک میکرد که چه غلطی کنه
... : عروس و داماد باید باهم از این راه ناهموار رد بشن تا بتونه در پستی و بلندی زندگیشون موفق باشن جونگکوک اروم و زمزمه وار گفت
_ واقعا دارم خودمو دستس دستی نابود میکنم
+چی میگی ؟
_ هیچی میگم از این مسیر به راحتی رد میشم
+تو راحت رد میشی ولی من
به کفش پاشنه بلندم اشاره کردم و گفتم
+خب بریم دیگه
دست همو گرفتیم و راه افتادیم
_ مراقب باش
+باشه
چون کفشم پاشنه بلند بود هی پام پیچ میخورد
+ من اگه کسی که اینو درست کردن رووو ....پیدا کنم یه دست کتکش میزنم
چند قدم که رفتیم پام پیچ خورد و داشتم میوفتادم که جونگکوک منو گرفت به بقیه نگاه کردم که داشتن با هیجان به ما نگاه میکردن خنده ضایعی زدم و توی گوش جونگکوک گفتم
+ از ۵ سال قبل تا حالا چه قدر قوی شدی ( لبخند )
_ منظورت چیه ؟
+الان میفهمی
تو یه حرکت خودمو انداخت بغل جونگکوک
_ چیکار میکنی کمرم شکست
+تحمل کن ......بقیه دارن میبینن
بلند گفتم
+جونگکوک گفت نمیخواد من این مسیر رو برم پس خودش منو میبره
+تحمل کن یه ذره دیگه مونده ( اروم )
_ کمرممم
بلاخره این مسیر تموم شد جونگکوک منو اورد پایین و چپ چپ نگام کرد
+اینطوری نگام نکن رسم خاندان تونه دیگه به من چه
_ خاندان من خاندان شما هم حساب میشه
+اصلا به من چه
چند ساعت گذشت و خورشید جای خودشو به ماه داد و مراسم هم تموم شد سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه ی جدیدی که جونگکوک گرفته بود
م ک = به به چه خونه ایی ....جونگکوک اینا از تو بعیده راستشو بگو کی کمکت کرده ( خنده )
_ مادر من تو مادرمی یا دشمنم
م ک : حقیقته مگه نه النا جان...........................
- ۴۹۲
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط