نمیدانم چه میخواهم بگویم

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود

نمیدانم چه می خواهم بگویم

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

گورِ پدرِ دنیا مشغولِ خودم هستم ...#علیرضا_آذر

دلمان تنگ شده برای یک تیتر خبر خوش برای پیچیدن صدایی در حیاط...

می‌پذیرم که هرچه میخندی! زندگی باز هم غم انگیز است...🙂#علیرض...

شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط