「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 32
✦.................................

جیمین با لبخندی محو به صحنه‌ی مقابلشان نگاه کرد و با لحن شیطنت‌آمیزی گفت:

جیمین:بالاخره جرأتش رو پیدا کردی؟

ویلیام بی‌آنکه جواب بدهد، آرام اما با اطمینان از جایش بلند شد.
حرکتش شتاب‌زده نبود؛ انگار از پیش می‌دانست دقیقاً چه می‌خواهد و هیچ تردیدی در قدم‌هایش نبود.

چند ثانیه بعد، روبه‌روی آیلین ایستاد.

آیلین که حضور ناگهانی‌اش را حس کرده بود، سر بلند کرد و با کمی تعجب به او نگاه انداخت. نگاه ویلیام محترمانه بود، لبخندش گرم و لحنش آرام؛ درست همان‌قدر دلنشین که نتوان به‌راحتی ردش کرد.

ویلیام دستش را به سمت او دراز کرد.

ویلیام:دوشیزه، افتخار رقص با شما رو دارم؟

آنیا که کنارشان ایستاده بود، بلافاصله لبخند معنی‌داری زد و خیلی شیک یک قدم عقب رفت؛ انگار عمداً می‌خواست صحنه را برایشان خالی کند.

آیلین برای لحظه‌ای مردد شد.
نگاهش ناخودآگاه در سالن چرخید، روی نورهای طلایی، روی جمعیت، روی آدم‌هایی که آرام می‌خندیدند و در موسیقی گم شده بودند... و بعد، بی‌اختیار روی تهیونگ مکث کرد.

او آن‌طرف سالن ایستاده بود؛ تکیه‌داده به میز بلند کناری، با همان آرامش سردی که همیشه دورش را می‌گرفت. اما آرامشش از جنس بی‌خیالی نبود.
از آن جنس سکوت‌هایی بود که آدم را وادار می‌کرد بیشتر دقت کند.

یک دستش دور لیوان محکم بسته شده بود، نه آن‌قدر که بشکند، اما آن‌قدر که معلوم باشد کنترلش را از دست نمی‌دهد.
قد بلندش، شانه‌های صاف و حالت ایستادنش، چیزی از اقتدار خاموشی داشت که حتی بدون حرکت هم فضا را تحت‌تأثیر قرار می‌داد.
او فقط وسط جمع نبود؛ انگار خودش مرکز ثقل آن‌جا بود.

چند مرد از کنارشان رد شدند و ناخودآگاه مسیرشان را کمی تغییر دادند، بی‌آنکه بدانند چرا.
نه به این دلیل که تهیونگ داد می‌زد یا خودنمایی می‌کرد؛ بلکه چون حضورش سنگین بود.
مثل کسی که اگر وارد اتاقی شود، حتی نفس‌ها هم کمی آهسته‌تر می‌شوند.

تهیونگ با یکی از افراد آن‌طرف سالن چند کلمه کوتاه رد و بدل کرد.
مرد مقابلش سری سریع تکان داد، عقب رفت، و تهیونگ تنها با یک اشاره‌ی ساده مسیر را برای رفت‌وآمد کنار گذاشت؛ بی‌آنکه کوچک‌ترین تلاشی برای جلب توجه کند، اما دقیقاً در مرکز توجه بودنش اجتناب‌ناپذیر بود.

آیلین نگاهش کرد و حس کرد دلش برای ثانیه‌ای نامنظم زد.

همان لحظه، تهیونگ سرش را کمی چرخاند.
نگاهش برای کسری از ثانیه روی او نشست.

آیلین نفسش را حبس کرد.

اما تهیونگ، درست در همان لحظه‌ای که نگاهشان به هم گره خورد، خیلی سریع نگاهش را دزدید.
سرد و بی‌حس.
انگار اصلاً چیزی ندیده است.

آیلین پلک زد.
همین... همین بی‌اعتناییِ حساب‌شده، بیشتر از هر چیز دیگری آزارش داد.

پس چرا قلبش این‌طور سنگین شد؟

ویلیام هنوز دستش را پایین نیاورده بود.
آرام و منتظر ایستاده بود، انگار مطمئن بود جوابش را می‌گیرد.

آیلین لبخندی کوتاه زد؛ لبخندی که بیشتر از آن‌که از روی میل باشد، از روی لجاجت بود.

و بعد، برای اینکه خودش را از آن نگاهِ فراری و آن بی‌اعتناییِ آزاردهنده بیرون بکشد، دستش را در دست ویلیام گذاشت.

+ چرا که نه.

لبخند ویلیام عمیق‌تر شد.

انگشتانش را دور دست آیلین جمع کرد و او را به‌سمت زمین رقص هدایت کرد.
.
.
.

از آن سوی سالن، تهیونگ همه‌چیز را دیده بود.

دید که آیلین مردد شد.
دید که نگاهش ناخودآگاه به سمت او رفت.
و دید که در نهایت، دستش را به ویلیام داد.

فک تهیونگ برای لحظه‌ای سفت شد.

فقط یک لحظه.

اما همان یک لحظه کافی بود تا رگه‌ای از خشمِ مهار‌شده در چهره‌ی همیشه آرامش موج بزند.
نه آن‌قدر که قابل دیدن باشد، نه آن‌قدر که کسی بتواند ثابتش کند.
با این‌حال، در بدنش چیزی تغییر کرد؛ شانه‌هایش کمی سفت‌تر شد، انگشتانش یک‌بار دور لیوان فشار آوردند و بعد دوباره رها شدند.

او هیچ حرکتی نکرد.
هیچ واکنشی نشان نداد.
اما همین بی‌حرکتیِ حساب‌شده، خودش نوعی تسلط بود.
کنترلِ محض.

انگار می‌توانست هر چیزی را در لحظه در هم بشکند، اما ترجیح می‌داد فقط نگاه کند.

سان که از کنارش رد نگاهش را دنبال کرده بود، با لبخندی کج گفت:

سان:ظاهراً ویلیام موفق شد.

تهیونگ بدون اینکه چشم از زمین رقص بردارد، خیلی آرام پاسخ داد:

ــ به من ربطی نداره.

جیمین زیر لب خندید.

جیمین:معلومه.

تهیونگ این بار خیلی کوتاه به او نگاه کرد.
نگاهی که فقط کافی بود جیمین را وادار کند دهانش را ببندد.

و بعد، درست در همان لحظه، صدای لطیفی از کنارشان بلند شد.
دیدگاه ها (۲۹)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 33✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 31✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 30✦....

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط