گفت : از حرفام نرنجیدی...؟

گفت : از حرفام نرنجیدی...؟

گفتم : نه!

گفت : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفتم : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد
حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده..

الان منم اونطوری ام...!

#عاشقانه_غمگین

#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉
#𝑯𝒂𝒛𝒓𝒂𝒕𝒆𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
#𝒋𝒂𝒅𝒐𝒐𝒈𝒂𝒓𖣘
#𝑺𝒉𝒐𝒈𝒉𝒆𝑵𝒂𝒇𝒂𝒔
دیدگاه ها (۰)

خورشید را میدزدمفقط برای تو!میگذارم توی جیبمتا فردا بزنم به ...

آدمهـا جدا از عطرے ڪه به خودشون می‌زنن عطر دیڪَه‌اے همـ...

مرا در دور‌دست‌ترین زوایای آغوشت پنهان کنهمان جایی که عطر هی...

چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنیم؛چوب دارچینی، هِل...

پارت 10پادشاهی اژدها‌نمايان - چیشد که کارت به اینجا کشید؟+ ب...

عاشقت نیستم 🥀پارت 8فردای ان روزوای سرم داره میترکه هاا دیشب ...

I can be myself with himPart²¹به سمت دستشویی رفتم و صورتمو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط