🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۲۹ — حقیقت

رینا چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره ماند.

— تو... اسم منو از قبل می‌دونستی؟

جونگکوک آهسته گفت:
— آره.

چشم‌های رینا پر از ناباوری شد.

— پس چرا هیچ‌وقت نگفتی؟

— چون نمی‌خواستم چیزی که بین ما شکل گرفته، تحت تأثیر گذشته باشه.

مرد میان حرفشان پرید:

— گذشته؟ هنوز فکر می‌کنی همه‌چیز تصادفی بوده؟

جونگکوک با عصبانیت به سمتش برگشت.

— ساکت شو.

مرد لبخند زد.

— تو از همون بچگی برای محافظت از رینا انتخاب شدی.

رینا با صدای لرزان پرسید:
— انتخاب شدی؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— من اولش فقط می‌دونستم باید مراقبت باشم.

— و بعد؟

جونگکوک مکث کرد.

— بعد... خودم خواستم کنارت بمونم.

رینا چیزی نگفت.

مرد با تمسخر خندید.

— چه داستان قشنگی.

ناگهان صدای چند ماشین از بیرون انبار بلند شد.

مرد به سمت در برگشت.

— ظاهراً مهمون‌های بیشتری داریم.

جونگکوک دست رینا را گرفت.

— پشت سر من بمون.

رینا آرام گفت:
— این بار نه.

جونگکوک نگاهش کرد.

— رینا...

— من دیگه نمی‌خوام همیشه کسی باشه که باید ازش محافظت کنی.

جونگکوک لبخند کوچکی زد.

— باشه.

دستش را محکم‌تر گرفت.

— پس کنار هم می‌مونیم.

درِ انبار با صدای بلندی باز شد.

چند نفر وارد شدند.

اما جلوتر از همه...

کسی ایستاده بود که رینا هرگز انتظار دیدنش را نداشت.

رینا با شوک زمزمه کرد:

— نه... امکان نداره.

جونگکوک هم همان لحظه فهمید.

بازی از چیزی که فکر می‌کردند، خیلی بزرگ‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط