رمان 💚🩷شروع تازه 🩷💚 پارت ۸
رمان 💚🩷شروع تازه 🩷💚 پارت ۸
خوب شاید براتون سوال شده باشه مامان و بابای انیا کجان ؟ 🤔
بکی به اونا گفته که انیا حالش خوبه و انیا اصلا نمی دونه گوشیش کجاست که بتونه زنگ بزنه و شاید بگید خوب چرا ذهن دامیان رو نمی خونه اینجا مسئله مهم میشه دامیان میدونه که انیا ذهن خونه و حتی میدونه انیا داخل آزمایشگاه اومده خوب به نظر شما دامیان میدونه که مادر و پدر انیا کی هستند خوب از اونجایی که من منطق این انیمه رو بردم زیر سوال و کلا عوض کردم 😂 مامان و بابای انیا خود لوید و یور هستند اما چرا انیا رو بزرگ نکردند 🤔 میریم به چند سال قبل از این اتفاق ها یور و لوید باهم توی دوران راهنمایی باهم رابطه داشتند یور ۱۳ سالش بوده و لوید ۱۴ یکسال وقتی از هم جدا میشند یور میفهمه که از لوید حاملست و مادرو پدر یور هم از دنیا رفتند ولی یور یک عمه داره که بچه یور رو بعد از به دنیا اومدنش ازش میگیره و می فروشش به ازمایشگاه اما اما یور ۲ قلو داشته یعنی خواهر انیا کجاست ؟ انیا تونسته از آزمایشگاه فرار کنه اما انیا نمی دونه که خواهر داشته
از اینجا دیگه منطق نداریم کلا داستان رو زیر سوال بردم رفت 😂 سریال ترکی شد 😂
خوب برگردیم به داستان
.
.
.
.
انیا : هنوز وقت دارم تا بتونم با این گیاه یه کاری کنم
که یک دفعه دامیان وارد میشه
انیا گیاه رو قايم می کنه
دامیان : چرا هرچی صدات کردم نیمدی ؟ اون چیه پشتت قايم کردی ؟
انیا : نشنیدم هیچی
دامیان : بیخیال زود آماده شو باید بریم لباس عروس بگیریم و فردا شب هم یه مهمونی برای معرفی ترتیب دادم
انیا : باشه ( انیا نمی دونه که دامیان بزرگترین مافیای کشوره )
انیا آماده میشه و با دامیان میره
فلش بک به بعد از اومدن انیا
انیا : وایی خسته شدم
که چشمش می خوره به آلبومی که دامیان به هش داده بود
دوباره میره سراغش
چند صفحه میره جلو و به یکی از عکس ها
فلش بک به ۱۱ سال قبل
انیا و دامیان و بکی توی پاساژ قدم میزدند
بکی اتفاقی میره چند تا مغازه رو برده و این دوتا رو تنها میزاره انیا اتفاقی به یه مغازه که پر از لباس عروسه میرسه
پش ویترین یه لباس عروس خیلی خوشگل رو میبینه
رو به دامیان میگه
انیا : یعنی یه روز باهم ازدواج میکنیم
دامیان : حتمی
حالا :
و به عکسی که بکی گرفته بود نگاه می کنه
اشک از چشماش سرازیر میشه
انیا : چجوری الان باید باهاش ازدواج کنم
صفحه بعد
فلش بک به ۱۱ سال قبل
وقتی برای اردو به کشور ژاپن رفته بودند
دامیان : انیا ببین این نیمکت ها برای زوج هان
انیا : اینا ؟
و میشینه روی اون
و بعد دامیان میره اون طرف میشینه انیا سر میخوره و میره تو بغل دامیان
ناگهان انیا و دامیان فاصله صورتشون خیلی کم میشه و دامیان انیا رو می بوسه
و بکی اون عکس رو میگیره
حالا :
انیا هر لحظه که این خاطره ها به ذهنش میان اشک چشماش بیشتر میشه
انیا : چرااا ؟
انیا اشک هاش رو پاک می کنه
انیا : نه انیا نه همه چی تموم شده !
اما واقعا عشق انیا و دامیان تموم شده عشقس پر از احساس
خوب تا پارت بعد بای بای💚💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷🩷🩷❤️❤️❤️❤️❤️💙💙🩵🩵💜💜💜🩵🩵💖💖💖💖💗💗💓💓💓💞💝💝💝💝💝🤩🤩🤩🤩🥳🥳🥳🥳🥳😇😇😇
خوب شاید براتون سوال شده باشه مامان و بابای انیا کجان ؟ 🤔
بکی به اونا گفته که انیا حالش خوبه و انیا اصلا نمی دونه گوشیش کجاست که بتونه زنگ بزنه و شاید بگید خوب چرا ذهن دامیان رو نمی خونه اینجا مسئله مهم میشه دامیان میدونه که انیا ذهن خونه و حتی میدونه انیا داخل آزمایشگاه اومده خوب به نظر شما دامیان میدونه که مادر و پدر انیا کی هستند خوب از اونجایی که من منطق این انیمه رو بردم زیر سوال و کلا عوض کردم 😂 مامان و بابای انیا خود لوید و یور هستند اما چرا انیا رو بزرگ نکردند 🤔 میریم به چند سال قبل از این اتفاق ها یور و لوید باهم توی دوران راهنمایی باهم رابطه داشتند یور ۱۳ سالش بوده و لوید ۱۴ یکسال وقتی از هم جدا میشند یور میفهمه که از لوید حاملست و مادرو پدر یور هم از دنیا رفتند ولی یور یک عمه داره که بچه یور رو بعد از به دنیا اومدنش ازش میگیره و می فروشش به ازمایشگاه اما اما یور ۲ قلو داشته یعنی خواهر انیا کجاست ؟ انیا تونسته از آزمایشگاه فرار کنه اما انیا نمی دونه که خواهر داشته
از اینجا دیگه منطق نداریم کلا داستان رو زیر سوال بردم رفت 😂 سریال ترکی شد 😂
خوب برگردیم به داستان
.
.
.
.
انیا : هنوز وقت دارم تا بتونم با این گیاه یه کاری کنم
که یک دفعه دامیان وارد میشه
انیا گیاه رو قايم می کنه
دامیان : چرا هرچی صدات کردم نیمدی ؟ اون چیه پشتت قايم کردی ؟
انیا : نشنیدم هیچی
دامیان : بیخیال زود آماده شو باید بریم لباس عروس بگیریم و فردا شب هم یه مهمونی برای معرفی ترتیب دادم
انیا : باشه ( انیا نمی دونه که دامیان بزرگترین مافیای کشوره )
انیا آماده میشه و با دامیان میره
فلش بک به بعد از اومدن انیا
انیا : وایی خسته شدم
که چشمش می خوره به آلبومی که دامیان به هش داده بود
دوباره میره سراغش
چند صفحه میره جلو و به یکی از عکس ها
فلش بک به ۱۱ سال قبل
انیا و دامیان و بکی توی پاساژ قدم میزدند
بکی اتفاقی میره چند تا مغازه رو برده و این دوتا رو تنها میزاره انیا اتفاقی به یه مغازه که پر از لباس عروسه میرسه
پش ویترین یه لباس عروس خیلی خوشگل رو میبینه
رو به دامیان میگه
انیا : یعنی یه روز باهم ازدواج میکنیم
دامیان : حتمی
حالا :
و به عکسی که بکی گرفته بود نگاه می کنه
اشک از چشماش سرازیر میشه
انیا : چجوری الان باید باهاش ازدواج کنم
صفحه بعد
فلش بک به ۱۱ سال قبل
وقتی برای اردو به کشور ژاپن رفته بودند
دامیان : انیا ببین این نیمکت ها برای زوج هان
انیا : اینا ؟
و میشینه روی اون
و بعد دامیان میره اون طرف میشینه انیا سر میخوره و میره تو بغل دامیان
ناگهان انیا و دامیان فاصله صورتشون خیلی کم میشه و دامیان انیا رو می بوسه
و بکی اون عکس رو میگیره
حالا :
انیا هر لحظه که این خاطره ها به ذهنش میان اشک چشماش بیشتر میشه
انیا : چرااا ؟
انیا اشک هاش رو پاک می کنه
انیا : نه انیا نه همه چی تموم شده !
اما واقعا عشق انیا و دامیان تموم شده عشقس پر از احساس
خوب تا پارت بعد بای بای💚💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷🩷🩷❤️❤️❤️❤️❤️💙💙🩵🩵💜💜💜🩵🩵💖💖💖💖💗💗💓💓💓💞💝💝💝💝💝🤩🤩🤩🤩🥳🥳🥳🥳🥳😇😇😇
- ۳۴۹
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط