پارت ۱۴۲
پارت ۱۴۲
بلیا : ن... نه
آنیسا : معلومه ((خنده)) اگه تو اونو دوست داشته باشی خوبیش اینه که اون تورو دوست نداره... آخه کی عاشق تو میشه
بلیا : آخه_
* در دفتر اتاق بابام باز شد یکی از دستیار هاش بود *
دستیار : ببخشید .... ولی خیلی دارین سرو و صدا میکنین واقعا عذرمیخوام
بلیا : باشه....
* از طبقه ی چهارم اومدم پایین.... یهو آنیسا آرنجمو گرفت *
بلیا : باز چیه؟
آنیسا : بیا جدی باشیم
بلیا : بگو
آنیسا : بدون دروغ... واقعا کالیکسو دوست داری یا نه
بلیا : عزیز من یه بار تاحالا اونو ندیدم.... اخه چه فکرایی میکنی.... حالا فرض کن دوسش داشته باشم... که چی بشه
آلبا : شماها اینجایین.... آنیسا داشتم دنبالت میگشتم... و اینکه من صداتون رو شنیدم اگه دوسش داشتی باشی هیچی نمیشه فقط توی عمارت حبست میکنم
بلیا: آخه چرا؟ مگه چه اشکالی داره آدم عاشق باشه
آلبا : آخه کی عاشق اون وحشی میشه...
بلیا : حالا اگه آنیسا عاشقش شده باشه چی
آلبا : به نظرش احترام میذارم هر کس یه سلیقه ای داره
* پوزخند زدم و خندیدم *
آلبا : چیه به چی میخندی... نکنه میخوای بزنمت
بلیا : هه... اونقدر تو بچگی منم زدی که دیگه حس نمیکنم... خیلی عجیبه... بعد تو میگی که نه من بین بقیه فرق نمیذارم
* از راپله ها اومدم پایین و خاستم از عمارت خارج شم *
آلبا : هوی کجا میری چند ساعت دیگه تولدت شروع میشه
بلیا : مگه مهمه؟
* از عمارت خارج شدم *
**از دید رزت **
* داشتم برای تولد بلیا آماده میشدم *
رزت : خبببببب این یکی دیگه زیادی سخته
کیان : هوم واسه چی؟
رزت : هعییییی.... خب لباس چی بپوشم
کیان : قراره دوباره کچل شم
رزت : آخه من کی تورو کچل کردم ؟
کیان : ولش
رزت : الان هم از وقتی که اومدیم تو یه نشستی داری همه اش کیک میخوری
کیان: مگه نمیدونی خوراکی موردعلاقه ی من کیکه
رزت : هر روز یه چیزو دوست داری
بلیا : ن... نه
آنیسا : معلومه ((خنده)) اگه تو اونو دوست داشته باشی خوبیش اینه که اون تورو دوست نداره... آخه کی عاشق تو میشه
بلیا : آخه_
* در دفتر اتاق بابام باز شد یکی از دستیار هاش بود *
دستیار : ببخشید .... ولی خیلی دارین سرو و صدا میکنین واقعا عذرمیخوام
بلیا : باشه....
* از طبقه ی چهارم اومدم پایین.... یهو آنیسا آرنجمو گرفت *
بلیا : باز چیه؟
آنیسا : بیا جدی باشیم
بلیا : بگو
آنیسا : بدون دروغ... واقعا کالیکسو دوست داری یا نه
بلیا : عزیز من یه بار تاحالا اونو ندیدم.... اخه چه فکرایی میکنی.... حالا فرض کن دوسش داشته باشم... که چی بشه
آلبا : شماها اینجایین.... آنیسا داشتم دنبالت میگشتم... و اینکه من صداتون رو شنیدم اگه دوسش داشتی باشی هیچی نمیشه فقط توی عمارت حبست میکنم
بلیا: آخه چرا؟ مگه چه اشکالی داره آدم عاشق باشه
آلبا : آخه کی عاشق اون وحشی میشه...
بلیا : حالا اگه آنیسا عاشقش شده باشه چی
آلبا : به نظرش احترام میذارم هر کس یه سلیقه ای داره
* پوزخند زدم و خندیدم *
آلبا : چیه به چی میخندی... نکنه میخوای بزنمت
بلیا : هه... اونقدر تو بچگی منم زدی که دیگه حس نمیکنم... خیلی عجیبه... بعد تو میگی که نه من بین بقیه فرق نمیذارم
* از راپله ها اومدم پایین و خاستم از عمارت خارج شم *
آلبا : هوی کجا میری چند ساعت دیگه تولدت شروع میشه
بلیا : مگه مهمه؟
* از عمارت خارج شدم *
**از دید رزت **
* داشتم برای تولد بلیا آماده میشدم *
رزت : خبببببب این یکی دیگه زیادی سخته
کیان : هوم واسه چی؟
رزت : هعییییی.... خب لباس چی بپوشم
کیان : قراره دوباره کچل شم
رزت : آخه من کی تورو کچل کردم ؟
کیان : ولش
رزت : الان هم از وقتی که اومدیم تو یه نشستی داری همه اش کیک میخوری
کیان: مگه نمیدونی خوراکی موردعلاقه ی من کیکه
رزت : هر روز یه چیزو دوست داری
- ۵۸
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط