رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت چهاردهم | حسِ ناشناخته
روزهای بعد، رابطهی جونگکوک و لیانا آرامآرام تغییر کرد.
دیگر خبری از دعواهای همیشگی نبود.
البته هنوز گاهی با هم بحث میکردند، اما آن بحثها بیشتر شبیه شوخی شده بود.
حتی چند نفر از دانشآموزان مدرسه هم متوجه این تغییر شده بودند.
ـ «باورم نمیشه جونگکوک با لیانا اینقدر خوب شده.»
ـ «اون همون دختریه که روز اول باهاش دعوا داشت؟»
---
بعد از مدرسه، لیانا در حیاط نشسته بود و مشغول کشیدن طرح یک موتور بود.
جونگکوک که از کنار او رد میشد، ایستاد.
با تعجب گفت:
ـ «موتور کشیدی؟»
لیانا سرش را بالا آورد.
ـ «آره. چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «فکر نمیکردم کسی غیر از من به موتور علاقه داشته باشه.»
لیانا گفت:
ـ «من فقط نقاشیش رو دوست دارم. حس آزادیای که توش هست.»
این جمله باعث شد جونگکوک چند لحظه ساکت بماند.
چون دقیقاً دلیل علاقهی خودش به موتور هم همین بود.
برای اولین بار، احساس کرد کسی واقعاً او را میفهمد.
---
همان شب، جونگکوک در اتاقش به نقاشی جدیدی که کشیده بود نگاه میکرد.
اما عجیب بود...
این بار به جای کشیدن موتور یا منظره، ناخودآگاه چهرهی یک نفر را کشیده بود.
لیانا.
با عصبانیت کاغذ را برداشت.
ـ «چرا دارم به اون فکر میکنم؟»
او که همیشه فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشود، نمیدانست احساس جدیدی آرامآرام وارد قلبش شده.
---
در طرف دیگر شهر، جولیا کنار پنجره ایستاده بود.
گوشیاش را نگاه کرد و لبخند سردی زد.
ـ «هنوز دیر نشده...»
او نقشهای داشت که میتوانست همه چیز را دوباره خراب کند.
اما این بار...
هدفش فقط جدا کردن جونگکوک و لیانا نبود.
میخواست اعتماد بین آنها را از بین ببرد.
پایان پارت چهاردهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدییی : (برای هر سه پارت هس شرطا)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟸࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟼 ࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸࿐
پارت چهاردهم | حسِ ناشناخته
روزهای بعد، رابطهی جونگکوک و لیانا آرامآرام تغییر کرد.
دیگر خبری از دعواهای همیشگی نبود.
البته هنوز گاهی با هم بحث میکردند، اما آن بحثها بیشتر شبیه شوخی شده بود.
حتی چند نفر از دانشآموزان مدرسه هم متوجه این تغییر شده بودند.
ـ «باورم نمیشه جونگکوک با لیانا اینقدر خوب شده.»
ـ «اون همون دختریه که روز اول باهاش دعوا داشت؟»
---
بعد از مدرسه، لیانا در حیاط نشسته بود و مشغول کشیدن طرح یک موتور بود.
جونگکوک که از کنار او رد میشد، ایستاد.
با تعجب گفت:
ـ «موتور کشیدی؟»
لیانا سرش را بالا آورد.
ـ «آره. چرا؟»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «فکر نمیکردم کسی غیر از من به موتور علاقه داشته باشه.»
لیانا گفت:
ـ «من فقط نقاشیش رو دوست دارم. حس آزادیای که توش هست.»
این جمله باعث شد جونگکوک چند لحظه ساکت بماند.
چون دقیقاً دلیل علاقهی خودش به موتور هم همین بود.
برای اولین بار، احساس کرد کسی واقعاً او را میفهمد.
---
همان شب، جونگکوک در اتاقش به نقاشی جدیدی که کشیده بود نگاه میکرد.
اما عجیب بود...
این بار به جای کشیدن موتور یا منظره، ناخودآگاه چهرهی یک نفر را کشیده بود.
لیانا.
با عصبانیت کاغذ را برداشت.
ـ «چرا دارم به اون فکر میکنم؟»
او که همیشه فکر میکرد هیچوقت عاشق نمیشود، نمیدانست احساس جدیدی آرامآرام وارد قلبش شده.
---
در طرف دیگر شهر، جولیا کنار پنجره ایستاده بود.
گوشیاش را نگاه کرد و لبخند سردی زد.
ـ «هنوز دیر نشده...»
او نقشهای داشت که میتوانست همه چیز را دوباره خراب کند.
اما این بار...
هدفش فقط جدا کردن جونگکوک و لیانا نبود.
میخواست اعتماد بین آنها را از بین ببرد.
پایان پارت چهاردهم... 💜
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدییی : (برای هر سه پارت هس شرطا)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟹𝟸࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟼 ࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟸࿐
- ۲.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط