ای مهربانترین گره ی روزگار من

ای مهربانترین گره ی روزگار من
غربت نشین گم شده در شام تار من

تا مرز لحظه های پر از شبهه می برد
سرمای دستهای تو از دل، قرار من

حالا که دور میشوی و دورتر عزیز
دستی تکان بده گل ایل و تبار من!

چون پنجره که نیمه گشوده ست رو به باد
پاییز ،وامدار شد از حال زار من

با اینهمه تفاوت و غم ،دوست دارمت
ای بانی طراوت سبز بهار من
دیدگاه ها (۵)

راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی...آنجا که روی از خود ، آنجا ک...

فدای چشم قشنگت تمام بود و نبودمﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺩﻡ ﺑﻔﮑﺮ ﭼﺸﻢ ...

ای قلم امشب چه بامن عشق بازی می کنیواژه ها خوش می نویسی،دلنو...

سلام ای چشم بارانی ، پناهم میدهی امشب؟سؤالم را که می دانی ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط