╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۵
ایزابلا لبخند زد...همون لبخندی که ولادیمر ۲۲ سال پیش ولادیمر رو عاشق کرد همونی که باعث شد یک پسر بچه تنها، برای اولین بار حس کند کسی او را میبیند
ایزابلا«میدونم...فقط میخواستم بشنوم»
ولادیمر«شاید یه روز بتونم بگم..ولی نه امروز»
ایزابلا«باشه پس منتظر میمونم تا اون موقع برسه»
ولادیمر دستش را روی دست ایزابلا گذاشت، دست سالمش، دستی که هنوز گرمای زندگی را حس میکرد
ولادیمر«حالا باید استراحت کن، دکتر گفته تا دو روز دیگه نباید از تخت بلند شی»
ایزابلا«خودت چی؟ اون زخم...»
ولادیمر«چیزی نیست،عادت دارم»
ایزابلا خواست چیزی بگوید، اما چشمانش سنگین شد...ضربه به سر هنوز اذیتش میکرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست ولی دست ولادیمر را رها نکرد
ولادیمر تا وقتی نفسهای ایزابلا آرام و منظم شد، همونجا نشست...بعد آرام دستش را از لای انگشتانش بیرون کشید و به دستش نگاه کرد... به جای خالی و با خودش فکر کرد«۲۲ سال دستم خالی بود...حالا پر شده، نمیذارم دوباره خالی بشه!»
از اتاق بیرون رفت... توی راهرو، مایکل منتظر بود«قربان، خبری از بوریس نداریم... ردش گم شده!»
ولادیمر«پیداش میکنیم... زمان میخواد،فعلاً بذار فکر کنه برنده شده، غافلگیری خودش همیشه بهترین تاکتیکه!»
مایکل«چشم...و خانوم ایزابلا؟»
ولادیمر نگاهی به در بسته اتاق انداخت«حتماً اینجا بمونه...اگه اتفاقی براش بیفته، تمام عمارت رو با خاک یکسان میکنم، حتی خودم رو!»
مایکل«میفهمم قربان..»
ولادیمر به سمت دفترش رفت و توی راه، با آنا روبرو شد«بابا... ایزابلا چطوره؟»
ولادیمر«خوابیده، دو روز دیگه خوب میشه»
آنا«خودت چی؟ دستت...»
ولادیمر«چیزی نیست!»
آنا نگاه نگرانی به دست باندپیچی شده ولادیمر انداخت، باور
آنا به چشمانش نگاه کرد...چشمان سردی که حالا، فقط برای خانوادهاش، کمی نرم شده بودند
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۵
ایزابلا لبخند زد...همون لبخندی که ولادیمر ۲۲ سال پیش ولادیمر رو عاشق کرد همونی که باعث شد یک پسر بچه تنها، برای اولین بار حس کند کسی او را میبیند
ایزابلا«میدونم...فقط میخواستم بشنوم»
ولادیمر«شاید یه روز بتونم بگم..ولی نه امروز»
ایزابلا«باشه پس منتظر میمونم تا اون موقع برسه»
ولادیمر دستش را روی دست ایزابلا گذاشت، دست سالمش، دستی که هنوز گرمای زندگی را حس میکرد
ولادیمر«حالا باید استراحت کن، دکتر گفته تا دو روز دیگه نباید از تخت بلند شی»
ایزابلا«خودت چی؟ اون زخم...»
ولادیمر«چیزی نیست،عادت دارم»
ایزابلا خواست چیزی بگوید، اما چشمانش سنگین شد...ضربه به سر هنوز اذیتش میکرد، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست ولی دست ولادیمر را رها نکرد
ولادیمر تا وقتی نفسهای ایزابلا آرام و منظم شد، همونجا نشست...بعد آرام دستش را از لای انگشتانش بیرون کشید و به دستش نگاه کرد... به جای خالی و با خودش فکر کرد«۲۲ سال دستم خالی بود...حالا پر شده، نمیذارم دوباره خالی بشه!»
از اتاق بیرون رفت... توی راهرو، مایکل منتظر بود«قربان، خبری از بوریس نداریم... ردش گم شده!»
ولادیمر«پیداش میکنیم... زمان میخواد،فعلاً بذار فکر کنه برنده شده، غافلگیری خودش همیشه بهترین تاکتیکه!»
مایکل«چشم...و خانوم ایزابلا؟»
ولادیمر نگاهی به در بسته اتاق انداخت«حتماً اینجا بمونه...اگه اتفاقی براش بیفته، تمام عمارت رو با خاک یکسان میکنم، حتی خودم رو!»
مایکل«میفهمم قربان..»
ولادیمر به سمت دفترش رفت و توی راه، با آنا روبرو شد«بابا... ایزابلا چطوره؟»
ولادیمر«خوابیده، دو روز دیگه خوب میشه»
آنا«خودت چی؟ دستت...»
ولادیمر«چیزی نیست!»
آنا نگاه نگرانی به دست باندپیچی شده ولادیمر انداخت، باور
آنا به چشمانش نگاه کرد...چشمان سردی که حالا، فقط برای خانوادهاش، کمی نرم شده بودند
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴۳۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط