#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_34
·
·
·
توی راه برگشت به عمارت ، کوک ماشین رو زد کنار . دیگه کنجکاویش طاقتش رو به سر رسوند..
پرسید : " اونجا دقیقاً ههجو چیکار کرد؟؟ "
ا/ت چیزی نگفت که کوک ادامه داد : " مگه ک.ری با توام؟! "
ا/ت با چشمایی پر از اشک برگشت و رو به کوک گفت : " میدونی اون روز اون مرد بهم چی گفت؟ "
کوک : " چی "
ا/ت : " همین حرف تو رو زد ، فقط با یه سوال دیگه بهم گفت .. مگه کری گفتم کسی نرفته تو این ساختمون "
کوک همینطور خیره به ا/ت..
ا/ت با بغضی گفت : " من چه میدونستم.. همین فقط جواب همین حرف مزخرف چقــــــدر قراره زندگیم رو عوض کنه.. الان اگه جواب سوالت رو بدم اتفاقی میوفته یا نه؟ "
کوک خواست نشنیده بگیره . خواست موضوع رو عوض کنه . گفت : " گفتم ههجو چیکار کرد؟!! "
ا/ت لبخندی تلخ زد و گفت : " ميخواستی بدونی؟؟ هیچی هیچی.. فقط نمایشی ترتیب داد که منو چطور میکشه اگه دفعه بعد تو کارش دخالت کنی.. "
کوک : " چی.. "
ا/ت ادامه داد : " کار خاصی نکرد.. فقط سناریوهایی که تو سرته تا بعد بهدنیا اومدن بچه میخوای سرم بیاری رو روی یه مرد امتحان کرد و گذاشت من ببینم قراره چطور بمیرم.! "
کوک : " بس کن.. "
ا/ت : " کوک وقتی که خواستی منو بکشی ، به بدترین شکلی که تا حالا یکی رو کشتی بکش.. تا آخرین لحظه این باشه که ازم متنفری و بدونم تغییری نکرده نظرت! "
کوک : " ......... "
رسیدن به عمارت.. ا/ت خسته رفت تو اتاقش و به.جای خوابیدن کل شبو اشک ریخت..
روزها هی میگذشتند و میگذشتند..
تا اون شب که حال ا/ت بد شد و کوک بردش دکتر ..
·
·
·
لایک کنید تا پارت بعدیییییی
#پارت_34
·
·
·
توی راه برگشت به عمارت ، کوک ماشین رو زد کنار . دیگه کنجکاویش طاقتش رو به سر رسوند..
پرسید : " اونجا دقیقاً ههجو چیکار کرد؟؟ "
ا/ت چیزی نگفت که کوک ادامه داد : " مگه ک.ری با توام؟! "
ا/ت با چشمایی پر از اشک برگشت و رو به کوک گفت : " میدونی اون روز اون مرد بهم چی گفت؟ "
کوک : " چی "
ا/ت : " همین حرف تو رو زد ، فقط با یه سوال دیگه بهم گفت .. مگه کری گفتم کسی نرفته تو این ساختمون "
کوک همینطور خیره به ا/ت..
ا/ت با بغضی گفت : " من چه میدونستم.. همین فقط جواب همین حرف مزخرف چقــــــدر قراره زندگیم رو عوض کنه.. الان اگه جواب سوالت رو بدم اتفاقی میوفته یا نه؟ "
کوک خواست نشنیده بگیره . خواست موضوع رو عوض کنه . گفت : " گفتم ههجو چیکار کرد؟!! "
ا/ت لبخندی تلخ زد و گفت : " ميخواستی بدونی؟؟ هیچی هیچی.. فقط نمایشی ترتیب داد که منو چطور میکشه اگه دفعه بعد تو کارش دخالت کنی.. "
کوک : " چی.. "
ا/ت ادامه داد : " کار خاصی نکرد.. فقط سناریوهایی که تو سرته تا بعد بهدنیا اومدن بچه میخوای سرم بیاری رو روی یه مرد امتحان کرد و گذاشت من ببینم قراره چطور بمیرم.! "
کوک : " بس کن.. "
ا/ت : " کوک وقتی که خواستی منو بکشی ، به بدترین شکلی که تا حالا یکی رو کشتی بکش.. تا آخرین لحظه این باشه که ازم متنفری و بدونم تغییری نکرده نظرت! "
کوک : " ......... "
رسیدن به عمارت.. ا/ت خسته رفت تو اتاقش و به.جای خوابیدن کل شبو اشک ریخت..
روزها هی میگذشتند و میگذشتند..
تا اون شب که حال ا/ت بد شد و کوک بردش دکتر ..
·
·
·
لایک کنید تا پارت بعدیییییی
- ۲.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط